تبليغاتX
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
غم های دلپذیر


دلم از خودم گرفته دلم از دنیا گرفته عجیبه دلم میخواد زود بار سفر آخرتو ببندم و راهی دیار باقی بشم از مرگ نمیترسیدم چرا باید از مرگ بترسم کی میشه نفس کشیدن برام غریبه بشه کی میشه برم اون دنیا شدیدا دل کندم از این دنیا دیگه هیچ چیزش برام مهم نیست خسته ام خسته دلم میخواد زودبرم پیش بابام .وای بابایی دلم برات تنگ شده دلم برای نوازش هات تنگ شده اصلا شوقی برای زندگی ندارم شوقی برای ادامه حیات .بر خلاف تصور دیگران دیگه کسی برام مهم نیست دلم میخواد بیام پیشت دیگه دلم از این دنیا سیر شده  هرچی التماس خدا میکنم جوابمو نمیده  از خدا خواستم ارومم کنه اما نشده دلم هر روز آشوبتر میشه یه جنگی توی دلم هست که نمیدونم چیکار کنم .بابایی ای کاش بودی ای کاش بودی دختر کوچولوت دیگه تحمل نداره دیگه تحمل تنهایی را نداره دلم نمیخواد ازدواج کنم دلم میخواد یه گوشه ای برای خودم تنهای تنها باشم از ازدواج میترسم از اینی که شریک خوبی توی زندگیم پیدا نکنم .خدایا تنهایی من از کجا شروع شد خدایا وقتی بابامو ازم گرفتی بهت گفتم صبرشو بهم بده اونقدر صبر بده که بتونم یه جورایی با این قضیه کنار بیام اما نمیشه به خدا نمیشه به بزرگی خودت نمیشه .خدایا دنیا چقدر تنگه دارم خفه میشم خفه از بغضی که همیشه تو خودم نگهش میدارم خدایا خودت میدونی اصلا از پسرای این دوره زمونه خوشم نمیاد اصلا هیچ حسی نسبت بهشون ندارم احساس میکنم همشون درو و دروغگو هستند احساس میکنم لیاقت اینو ندارند با من زندگی کنم یعنی یه عمر با کسی زندگی کنم که نمیدونم لیاقت منو دارد یا نه خدایا دلم نمیخواد ازدواج کنم حداقل برای الان اصلا امادگیشو ندارم درسته شرایط خوبی ندارم اما دلم هم نمیخواد ازدواج کنم حداقل تا 1 سال دیگه دلم میخواد فعلا به درسم برسم به درسم فکر کنم ایکاش یه کار خوب برام پیداشه برم سرکار خدایا خسته ام خسته خسته خسته دیگه برام احساسی نمونده ایکاش امشب بابام بیاد توی خوابم دلم براش تنگ شده چند وقتی هست نیومده تو خوابم بابایی دخ0ترت دلش برات تنگ شده بیا که دلم میخواد باهات حرف بزنم دلم از علی کرفته خیلی ذلم گرفته علی کاری کردی که دیگه بهت احساسی نداشته باشم کاری کردی که از ازدواج بدم بیاد از اینکه به مرد اعتماد کنم دیگه نمیتونم همه چیزو ازم گرفتی همه چیزو علی چرا چرا اینکارو باهام کردی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 23:43 توسط |


سلام تا جایی گفتم که اون پسره زنگ زد وقرار شد ساعت یازده ونیم به من زنگ بزند خلاصه شب زنگ زد هی خواست منو توجیح کنه که اره پسره خوبی هست و من نباید در موردش فکر بدی نکنم و منم با جدیت کامل گفتم باشد می خواهی من بگم تو ادم خوبی هستی باشد من قبول میکنم دیگه  به من زنگ نزنید چند بای گفت نظرتون برنگشته گفتم نه به هیچ خنوان الانم اگه عقده اینو دارین من شما را باور کنم باور کردم دیگه هم حق ندارید رو گوشی من زنگ بزنید و گوشی را خاموش کردم واین قضیه فیصله گرفت . چند شب بعد من داشتم قران میخوندم نزدیک غروب بود دیدم گوشیم داره زنگ میخوره دیدم ناشناسه خواستم جواب ندم گفتم شاید اشنا باشه برش داشتم دیدم میلاد داداش علی هست گفت شناختی گفتم اره  کاری داشتین گفت اره وشروع کرد به چرندو پرند گفتم گفت تو از من خواستی به تو علی کمک کنم دیدم تو علی بیشتر با هم هستین و گفت چرا زنگ زدی خونه دوست دختر من گفتم نه من زنگ نزدم گفت چرا زنگ زدی ببین من با اوندختره تموم کردم گفتم به من ربی نداره شروع کرد به فحش دادن گفت تو خرابی گفتم خفه شو خودت خرابی تو که خودتو واسه دختره جر میدادی لیاقتت همون دختره بود گفت اره اون خراب بود تو هم خرابی از تو اون خلی ج.نت هم بدم میاد گفتم خفه اسم علی را نیار دهنتو اب بکشو اسم اونو بیار وحسابی عصبانی شدم و گفتم حالا زنگ میزنم به مامانت ببینم به چه حقی زنگ زدی رو گوشی من و گوشی را قع کردم .زنگ زدم به آموزشگاه داماد علی اینها اخه روز قبلش زنگ زد رو گوشیم و ازم خواست برم اموزشگاه رفتم گفت تو با خانوم من چیکار داری گفتم هیچ کاری ندارم چور گفت پس تو به مامان علی گفتی از خواهر علی و میلاد نمیگذرم امیدوارم به روز سیاه بشینه گفتم اره این حرفا را زدم اما حئوصله اینکه بخوام برای کسی مشکلی به وجود بیارمو ندارم اگه این حرفا را هم زدم به خار این هست که من اونو مثل خواهر بزرگ خودم می دونستم بهش عتماد کردم و بزرگترین راز زندگیمو بهش گفتم ولی اون از این اعتماد استفاده کرد و به همه گفت من نمیخواستم شما یا میلاد یا هرکس دیگه ای داخل خانوادتون این موضوع را بفهمد اما خانم شما گفته تازه میلاد هم رفته به برادر دوست من همه چیزو گفته به میلاد هیچ ربی نداره که اینجوری میره به اشناهای من همهچیزو میگد ببینید من اگه میخواستم میتونستم به خانوادم همه چیزو بگم و حقمو بگیرم اما این کارو نکردم همه چیزو گذاشتم به پای علی ونخواستم ابروی دو خانواده بره من بیشتر به فکر ابروی دو تا خانواده هستم و دامادشون حق را به من داد و گفت من از رف خانمم ازتون معذرت میخوام و الان ما باید به شما و علی کمک کنیم نه اینکه تردتون کنسیم علی بنده خدا هم هیچی نمیگه چند باری باهاش صحبت کردم نه میگد شما را نمیخواد نه میگه میخوام میگه من فعلا قصد ازدواج ندارم تا 1 سال دیگه که درسش تموم بشه خلاصه اون شب که میلاد زنگ زد و من به دامادشون زنگ زدم وبا گریه گفتم قرار نبود میلاد با گوشی خانم شما زنگ بزند و هرچی میخواد بگد گفت من باهاش صحبت میکنم و زنگ زدم به مامان علی گفتم این پسرت چرا دست از سر من برنمیدارد چرا همش مزاحم من میشه مامانش نتونست صحبت کند خلاصه رفتم دم در شرکت علی اونجا نبود رفتم دم خنشون همون موقع هم علی خواهراشو داشت میاورد خونه ماشینو برد حیاتشون پارک کردد و مامان علی همون موقع اومد دم در گفتم چرا میلاد اینقدر اذیتم میکنه چرا همش موجب اذیت و ازار من میشه شما گفتین با علی نباش نبودم چرا دست از سر من برنمیدارید خواهر علی هم اومد بیرون گفت چی شده گفتم نمیدونم چی شده میلاد که داشت با گوشی شما با من حرف میزد حالا میگین چی شده علی هم ساکت وایسادهه بود یه گوشه هیچی هم نمیگفت گفتم اگه تا الان صبر کردم و به خانوادم هیچی نگفتم اما الان از جونم گذشتم همه چیزو بهشون میگم و دیگه نمیذارم اینجوری با من رفتار بشه درسته اشتباه کردم اما دارم تاوانشو میدم دیگه چی میخواهین خواهرشو مامانش هی خواستن ارومم کنند گفتم من دختر شری نیستم خوشم هم نمیاد پاشم بیام برم دم در خونه کسی ابروریزی کنم اما پسر شما باعث شد این کارو کنم و خسته شدم تا بعد .......................اعصابم بهم ریخت

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 17:18 توسط |


امروز روز تولدم هست از خدا می خوام که مرگمو بهم امروز هدیه کنه

شما هم برام دعا کنید خسته خسته ام

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 11:19 توسط |


خدایا سلام دلم گرفته انقدر که نمی دونم چیکار کنم نمی دونم تو این چند روز دنبال کار میگشتم رفتم دانشگاه اصفهان قسمت کارگزینی گفتند باید برین ثبت نام اینترنتی کنید اما وقتی شرایطم رو گفتم گفتش خانم شما ثبت نام کنید بعد از یک ماه بیایید چون شرایطتتون اینطوری هست در اولویت قرارداره (شرایطم این بود که من نه پدر دارم نه مادر و سرپرستی ندارم ) مسئولش یه پسره بود اینقدر هم نگاه میکرد دختر خواهرم باهام بود خاله مبارک باشه بد جور نیگات میکرد گفتم خاک برسرت پسر به این سنگینی کجا نگاه میکرد گفت نه خاله نگاهش عین این خواستگارا میموند مبارک باشه بیا بریم خونه را ابو جارو کنیم خلاصه رفتم اداره کاریابی اونجا هم سپردم برای کار دیگه اومدم خونه شبش دلم گرفته بود حسابی گریه کردم دلم برای بابام تنگ شده بود دلم برای علی تنگ شده بود دلم به حال خودم می سوخت گفتم زنگ میزنم به علی اگه جواب نداد کارمو یه سره میکنم خودمو تموم میکنم که دیدم گوشی زنگ خورد شمارش ناشناس بود جواب دادم یه پسری بود خیلی مودبانه صحبت میکرد گفت منو میشناسه و از من خوشش اومده حدود 1 ماهی هست دنبال شمارم میگشته تا بلاخره پیداش کرده گفتم شمارمو از کی گرفتین گفت الان نمیگم موقعی که دیدمتون میگم گفتم من قصد ندارم شما را ببینم برام مهم نیست گفت به خدا قصدم خیره گفتم همه پسرا از این حرفا میزنند گفت نه گفتم اگه قصدتون خیره خیلی محترمانه با خانوادتون تشریف بیارین خونه که گفت خوب من که شما را صد در صد پسندیدم اما شما را نمی دونم نمی خواهید اول یه بار همدیگه را ببینیم بعد با خانواده بیام دیدم خیلی داره توجیح میکنه گفتم نه اقا خواهش میکنم دیگه زنگ نزنید روی گوشی من که کلی خواهشو در خواست کرد گفت من می دونم تحقیق کردم خانواده با اصل و نصبی هستین و کلی بچه های دانشگاه ازتون تعریف کردند گفتند دختر نجیبی هست با کسی هم دوست نیست خلاصه اینقدر گفت و گفت تا من راضی شدم گفتم فردا میرم دانشگاه نهایت من 10 دقیقه باهاتون صحبت میکنم و می بینمتون فرداش من دیدمش البته صبحش تصادف کرد بعداظهر قرار گذاشتیم با دوستم سمیه رفتیم خوشم نمی اوخد برم اصلا معذب بودم وقتی اومد گفتم پیاده شه از ماشینش گفت گیر میدند دیگه با دوستم سوار ماشینش شدیم هم میترسیدم هم علاقه ای نداشتم با هاش صحبت کنم بیشتر دوستم ازش سوال می پرسید تا من اولین حرفی هم که زدم گفتم کی شماره منو به شما داده گفت من از بچه های دانشگا8ه ازادم اومده بودم دانشگاتون دیدمتون خوشم اومد ازتون دیگه دوستم تلاش کرد تا شمارتون را پیدا کرد گفتم قصدتون چی هست پسره پرو میگه فعلا دوستی تا بعد ببینم چی میشه و شروع کرد از خودش تعریف کردن مربی فوتبالم کارگاه ریختگری دارم دانشجوی سال اخر مهندسی مکانیکم و یه آژانس دارم کلی منم منم کرد گفتم اینها برام زیاد ملاک نیست گفتم منو انقلاب پیاده کیند می خوام برم خونه گفت جوابتون چی هست افتخار دوستی میدین گفتم به دلم نچسبیدین و هیچ احساسی نسبت به شما ندارم البته من شما را خوب نمی شناسم و با یک جلسه نمی تونم جواب شما را بدم گفت خوب وقتی رسیدین خونه زنگ بزنید جوابتونو بدین گفتم نه من باید فکر کنم تا اومدیم بیاییم خونه 2 بار زنگ زد رو گوشیم من اصلا ازش خوشم نمی اومد به دوستم گفتم رسیدم خونه بهش جواب نه میگم گفت به خاطر علی هست اصلا با پسره خوب حرف نزدی پسره زرنگی هست گفتم نه احساس میکنم خیلی قالتاقه و زیرک گفت نمی دونم اما میخواهی یه چند جلسه باهاش برو شاید خوشت اومد گفتم نه من اصلا خوشم نمیاد با کس دیگه ای دوست بشم و حوصله اینکارا رو ندارم خلاصه شب اومدم خونه بهش زنگ زدم گفتم شرمنده من نظرم منفی هست من نمی تونم کاری را انجام بدم که خانوادم ازش مطلع نباشند من رابطه ای را قبول دارم که خانوادم بدونند گفت نه من قبول ندارم دلیلتون قانع کننده نیست نه من و نه شما از اخلاقهای هم با خبر نیستیم میتونیم یه چند صباحی با هم باشیم و هرجور شما بگین من اون طور باهاتون رفتار میکنم حتی اگه بگین زیاد نریم بیرون یا زود بخواهین برگردین خونه گفتم نه من اصلا نمیخوام یه همچین رابطه ای داشته باشم اصلا من قصد دوستی با کسی را ندارم خواهش میکنم دیگه با من تماس نگیرین البته از خانوادش خیلی تعریف کرد باباش ریس کل آگاهی استان اصفهان و داداشش ریس یه منقطقه چهار باغ پایین و اون داداشش مهندسی هوافضا میخونه باباش چند تا ماشین زیر دست مردم داره و خونشون نظر شرقی هست همه اینها حسن های اون بود که هر دختری با کله پیشنهادشو قبول میکرد اما من خودمو انو مناسب هم نمیدیدم بهش گفتم گفتم من و شما مناسب هم نیستیم وضع مالی ما نسبت به شما خیلی کمتره البته اونی که ادما بخواد به این مسائل اهمیت نمیده اما من نمی خوام با شما دوست بشم و گوشی را خاموش کردم خلاصه امروز دوباره بعداظهر تماس گرفت گفت خواهش میکنم من امشب ساعت 11 با شما تماس میگیرم لطفا جواب بدین

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 23:55 توسط |


هفته پیش به خاطر سربازی داداشم جهت معاف کردنش باید یه استعلام از تهران میگرفتم و من همراه برادرم راهی تهران شدیم 31/6/88 البته من به علی اس ام اس دادم حالم ازت بهم می خوره نامرد دارم برای همیشه میرم تا تو با خیال راحت پی خوشی هات باشی از تو خانوادت نمیگذرم عامل تمام بدبختی هام تو بودی شب ساعت 11 بلیط داشتیم چند باری از سر شب به علی زنگ زدم گوشی بر نمی داشت تا اینکه داخل ترمینال بودیم بهش زنگ زدم گوشی رابرداشت گفتم خوبی گفت نه گفتم من برای برای همیشه دارم میرم گفت خوب برو گفتم فقط خواستم خداحافظی کنم و همون موقع راننده اتوبوس دادزد مسافرای تهران سوار شند تازه متوجه شد که اره من دارم میرم تهران گوشی راقطع کردم و باداداشم سوار اتوبوس شدم همون صندلی اول نشستیم 10 مینی گذشته بود که علی زنگ زد گفت پیاده شو گفتم کجایی گفت من جلو ماشینتون وایستادم پیاده شو البته داداشم را علی ندید رفتم بیرون دیدم داخل ماشینش نشسته گفت خجالت بکش بیا سوار شو بریم خونه گفتم من خجالت نمی کشم تو واون خانوادت باید خجالت بکشند که زندگیمو نابود کردین نه من و راهمو گرفتم اومدم داخل اتوبوس نشستم علی هی زنگ زد رو گوشیم اما من جواب ندادم تا اینکه اتوبوس راه افتاد و علی هی زنگ زد گفت بیا پایین من گفتم نمیام تا اینکه رسیدیم فلکه دانشگاه حدود نیم ساعتی بود دیدم علی هنوز زنگ میزنه میگه پیاده شو زود باش گفتم نه مامانت اومد دم در گفته دست از سر تو بردارم منم دارم دست از سرت برمیدارم گفت اما من نمی خوام دست از سر تو بردارم بیام پایین که چی بشه دوباره همون آش و همون کاسه تو وقتی اختیارتو میدی دست دو تا بچه می خواهی که من چکار کنم برو با همونا خوش باش گفت همتون سگ هستیند از همتون حالم بهم می خوره گفتم علی من برنمیگردم گفت برنگردی همین امشب سر خودم بلا میارم و هی با سرعت زیاد می اومد دنبال ماشین داداشم هم گفت گناه داره بهش بگو با من هستی گفتم نه و اینکه تا نزدیکی میمه دنبالم اومد تا ساعت یک ونیم دنبالم بود دلم به حالش سوخت گفتم برگرد من با داداشم هستم یهویی گفت خیلی بی معرفتی فقط بلدی منو اذیت کنی و گوشی را قطع کرد تا اینکه توی راه اتوبوس ایستاد رفت یخ بگیره من رفتم پایین به علی زنگ زدم گفت برای چی زنگ زدی دیگه بهم زنگ نزن گفتم من دوست دارم می خواستم ببینم هنوزم منو دوست داری هنوز برات مهم هستم یا نه گفت تو فقط منو اذیت میکنی هم تو هم خانوادم از همتون بدم میاد گفت دیگه بهم زنگ نزن اما من زنگ زدم وباهاش دو.باره صحبت کردم گفتم برو خونه فرزین دوستش هست شاهین شهر میشنند گفتم برو اونجا استراحت کن یا یواش یواش برو خونه استراحت کن گفت نمی خوام دیگه منم بهش زنگ نزدم داداشم گفت گناه داره اینقدر اذیتش نکن دیگه صبح رسیدیم تهران و کارهای داداشم را انجام دادیم برگشتیم اصفهان تو اون روز هرچی زنگ زدم بهش گوشی را جواب نداد فرداش بهش زنگ زدم سرکاربود صبح کار 1/7/88 اولین روز صبح کاریش بود زنگ زدم رو گوشیش جواب نداد مجبور شدم زنگ زدم به کارخونه تا گوشی را برداشت گفتم چرا گوشیتو جواب نمیدی گفت برای اینکه دوست داشتم گفتم می خوام بینمت گفت اما من نمی خوام ببینمت گفتم کاری نکن پاشم بیام کارخونه جلوی کارگرات ابروتو ببرم گفت تو بیخود میکنی بیایی کارخونه گفتم پس امروز یه قراری بزار ببینمت دیگه برای ساعت 30/5 قرار گذاشتیم و بعد با هم بودیم بحثمون شد اومدم خودمو از ماشینش بندازم پایین ترمز کردم بعد هم محکم زد تو صورتم گفتم دیونه وحشی چرا این کار ها را میکنی دیونم کردی ادم باش الاغ گفتم من از همه چیز بریدم تو منو نمی خواهی منم میخوام برم اما طوری می خوام برم که داغم تو دلت برای همیشه تازه بمونه گفت بیخود میکنی و کمربند رو بست بهم و در ها را قفل کرد بعد هم رفتیم یه جای خلوت پیش هم بویدم ت.و بغل هم اره لذت داشت نه از روی هوس از روی علاقه از روی عشق ادم کسی را که دوست داره حتی اگه باهاش س ک س هم نداشته باشه فقط تو بغلش باشه دنیا را لذت میبره کلی همیدگه را ب و  س ی دیم و تا ساعت 9 با هم بودیم کل شهرای اراف اصفهانو گشتیم زرین شهر فولادشهر نجف اباد ویلاشهر و تو اتوبان هاش خیلی بودیم و علی گفت ستاره چرا اینقدر وحشی بازی در میاری چرا مثل ادم رفتار نمیکنی گفتم تو منو نمی خواهی من بریدم چرا باورت نمیشه گفت تو چرا باورت نمیشه منم داغون شدم من دیگه امیدی به زندگی ندارم احساس میکنم عمرم به این دنیا نیست تا اینو گفت زدم زیر گریه کلی با هم گریه کردیم البته علی یواشکی گریه میگرد من نفهمم اما مگه میشه ادم نفهمه عزیزش داره گریه میکنه دیگه خلاصه تمام شد و منو رسوند خونه و خودش هم رفت خونه تا امروز دو سه باری بهش زنگ زدم حالشو جویا شدم اما همش با بد دهنی حرف زد یعنی میگفتم علی جان حالت خوبه میگفت به تو چه به تو ربطی نداره اما من بازم حالشو میپرسیدم و می پرسم امروز 5/7/88 همدیگه را دیدیم البته من با دوستم پریسا رفتیم بریم دکتر به علی زنگ زدم گوشی برنمی داشت به ارمان زنگ زدم گفتم علی پیشته گفت اره و علی گفت رو گوشی خودم زنگ بزن زنگ زدم رو گوشیش گفتم چرا گوشی را برنمیداری گفت دوست دارم گفتم بیخود تو دوست داری و دوباره بحثمون شد تا اینکه بهش گفتم بیاد تزدیک مطبی که می خواستم برم گفت نمیام گفتم به درک 10 مینی بعد دیدم زنگ زد گفتم کجایی گفت همینجا گفتم همینجا کجاست گفت نزدیک مطب دیگه به دوستم گفتم شرمنده زحمت کشیدی علی اومده با اون میرم دکتر و دوستم گفت باشه و بیچاره رفتش سوار ماشینش شدم با هم رفتیم بیرون از شهر کمی کنار هم بودیم اما بازم بحث بحث بحث دوباره خواستم خودمو پرت کنم درم باز کردم پامم گذاشتم پایین که علی کوبوند تو صورتم هرکار یمیکرد منو بگیره نرم پایین من تقلا میکردم اونقدر زد توی صورتم و تمام بازوهامو پاهام چنگ انداخت که نرم دیگه دردم گرفت نشستم تو ماشین خیلی ازش کتک خوردم بعد که کمربند ایمنی را بست و راه افتاد معذرت خواست که کتکم زده و شروع کرد به دلجویی کردن اینم از امروزم و منو رسوند خونه و خودشم امشب شب کاره عزیزم خیلی خسته بود از همین جا بهش خسته نباسید میگم علی عزیزم دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 0:42 توسط |


دلم گرفته الان حدود 20 روز هست علی را ندیدم دیگه فاصله بین منو علی زیاد شده فاصله عشقمون زیاد شده.کجایی دلم برات تنگ شده راستی امسال ماه رمضون برای افطار کی برات افطاری اماده میکنه کی برات ابجوش نبات و خرما میاره میگه روزت قبول باشه شب ها که می خواهی بخوابی کی بهت زنگ میزنه شب بخیر میگه کی باهات میاد میرین بیرون میری خرید با کی حرف دلت را میگی اون دفعه اخری که دیدمت مثل این بود که 10 سال پیرتر شدی الهی من فدای اون غم چشمهات بشم الهی من برات بمیرم که چقدر دلم برات تنگ شده دلم برای چشمات تنگ شده دلم برای دستات که دور کمرم حلقه میشد اروم گونمو می بوسیدی می گفتی دوست دارم دلم برای عصبانیت هات تنگ شده دلم برای دعواهامون تنگ شده برای اون غیرت هات تنگ شده یادته یکیمی ارایشم غلیظ میشد یه جوری بهم میفموندی که دفعه بعد ملایم ارایش می کردم یادت هست وقتی می خواستم برم جایی کلی سفارش میکردی زود بیام چقدر می پرسیدی با کی میرم کی میام برای چی میرم دلم برای همه اون روزها تنگ شده یادته اون شبی که ثنا دختر خواهرت تازه به دنیا اومده بود نزدیک های عید بود با هم رفتیم براش کادو بخریم اولش من قهر کردم یادته اول رفتیم پیتزا خوردیم اسمشم من یادمه پیتزا روژان یادته خیلی طولش داد منو تو هم  با هم مچ انداختیم یادته اون شب گفتی هرچی می خواهی بخر اما من بهت لج کردم گفتم هیچی نمی خوام دلم برای اون همه صبوری هات تنگ شده حالا چی شده ازم سراغ نمی گیری چی شده دیگه نمیگی کجایی زنگی نمیزنی اون روزی که با دادشت دعوام افتاد دلم سوخت هیچ کاری نکردی دلمو شکوندی بعد هم مامانت اومد دم درمون گفت دست از سر پسرم بردار وای که چقدر داغون شدم توی فال چایی هم گرفته بودم همه این اتفاقات رو گفته بود اما نمی دونم چرا ته دلم میگه من و تو مال همیم حتی با ملایمت و خوبی با مامانت صحبت کردم خدایش اونم با خوبی باهام صحبت کرد اما پیغامش داغونم کرد گفت علی هیچ کسی را نمی خواد گفت دعلی گفته فعلا قصد ازدواج ندارم علی با زندگیمون چیکار کردی ای خدا ااااااااااااااااااااااااااااا کی باورش میشه اخر دوستی منو تو به افسردگی شدید من ختم بشه که دکتر بگه باید بستری بشی اما من قبول نکردم علی حدود 1 ماه قرص خوردم اما گذاشتمش کنار علی می خوام مقاوم باشم می خوام منتظرت بمونم اخه دلم میگه بهم میرسیم علی دلم برای دیونه گفتنهات تنگ شده برای اون همه عصر هایی که می رفتی زغل اخته و الو جنگلی می گرفتی بعد کلی مسخره بازی در می اوردیم یادته یه بار بستنی گرفته بودی از این بستی کیلویی ها بعد من بستنی ها را داخل پلاستیک اب کردم تهشو سوراخ کردم بعد مثل این نخورده ها شروع کردیم به مسخره بازی یادته یه بار دستمون تو دست هم بود بعد همون موقع محمد پسر مهری رسید نفهمیدیم چجوری دستمونو از هم جدا کردیم یادته یه بار داشتیم شرکتو تمیز می کردیم بهعد من می خواستم برم اونطرف تو سر راهم بود مجبور شدم خم بشم از زیر دستات برم اونور بعد همون موقع پسره مشتریمون اصلانی با دوستش منو تو رو دید خندش گرفت یادتهههههههههههههههههههههه بی معرفت یادته یادته یادته اولین بار بعد از مرگ پدرم همدیگه را دیدیم بهت چی گفتم گفتم از اینی که نه پدر دارم نه مادر دوست ندارم برام دل بسوزونی  همون موقع تو دستامو فشردی گفتی نه اینجوری نیست و بهم قول دادی بهم دل نسوزونی  اما اون هفته می دونی پشت گوشی بهم چی گفتی گفتی دت برام می سوخته اخه چرا بی معرفت چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یادته بهت گفتم تا ماشین خریدی منو از یاد نبری تو به مسخره می گفتی نه فقط میام از جلوت رد میشم برات بوق میزنم حالا جدی جدی با هام غریبه شدی غریبه غریبه غریبه   خدایا دلم برای علی تنگ شده ای کاش علی باهام تماس بگیره

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 0:9 توسط |


دلم گرفته همه چیز یه دفعه اثی خراب شد همه چیز خراب شد دنیا حسابی داغونم کرد اره من و علی هم از هم جدا شدیم اما با کلی دردسر خدایا هلی داغونم کردی هدایا الان منو علی مثل قدیم ها نیستیم من وعلی که هر روز همدیگه را میدیدم شب و روزمون با هم بود حالا باید دور از چشم بقیه با هم در ارتباط باشیم خدایا خته ام خسته خسته نمی دونم چکار کنم خیلی برام سخته خانواده علی به شدت با ازدواج من و علی مخالفند البته تقسیر خودم شد من لعنتی سکرت ترین موضوع  زندگیمون چیزهایی که بین من و علی تو این چند سا ل اتفاق  افتاده بود را به خواهر علی گفتم و این یعنی اشتباه محض خدایا میدونم دارم اشتباه خریتم را می خورم اما خدایا چرا گذاشتی اینجوری شه اینجوری داغون بشم خدایا علی نابود شده ابروش جلو خانوادش رفت و نمیدونه الان چکار کنه خدایا علی من که از بوی سیگار بدش می اومد حالا سیگاری شده علی من که درس خون بود این ترم مشروط شده علی من که همیشه نازمو میکشید الان فقط با عصبانیت باهام حرف میزند الان دیگه من شر.کت نمیرم خدایا همه در صدد این هستند که منو علی اتز هم جدا بشیم منو علی هم تصمیم گرفتیم دوستیمون تو یخفا باشد منو علی الان هر دومون داغون هستیم وای خدا پریشب داداش علی و دوستش خیلی کوچیکم کردند می گفتند علی تو را دوست نداره و قصد ازدواج با تو را نداره داداشش می گفت که تو علی را نابود کردی کاری کردی که اصلا تو خونه پیداش نمیشه تو کاری کردی ک همه بر علیه علی شدند خانواده من تو را برای علی نمی خواند و علی هم تو را برای زندگی نمی خواد نمیدونم چکار کنم اگه علی منو نمی خواست چرا هنز کنارمه چرا هنوز منو دوست داره و هنوز ازم حمایت میکنه اما علی خیلی سرد شده رفتارش برگشته خوب اگه نمی خواد چرا هنوز پیشمه می تونست با ابروریزی که شده ترکم کنه نه اینکه کمکم کنهو بهم دلداری بده و بگه تو فقط غر نزن و ناراحت نباش  خدایا نمی دونم چیکار کنم ای خدا میخواستم فرار کنم اما علی نذاشت و کلی دعوام کرده میگه باید عاقلانه فکر کنی من علی را دوست دارم داداشش میگه اگه علی با تو ازدواج کنه باید قید خانواده و فامیلو بزنه موندم چیکار کنم ای خدا دارم داغون می شم  

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 16:4 توسط |


 وای خدا دلم داره تیکه تیکه میشه خدایا تنهای تنهام خدایا نمیدونم چیکار کنم خدایابه کی قسمت بدم کمکم کنی خدایا دارم داغون میشم خدایا نمی دونم چیکار کنم خدایا قراره تا سال بابا خونه را بفروشند و سهم هر کسی را بدن خدایا چرا فکر نکردند من یه دختر تنها باید اواره بشم خدایا اونها میگند برم خونه داداشم با اونها زندگی کنم خدایا چرا به جای من تصمیم میگیرند تازه با منت و کلی سرزنش می خواند برم اونجا زندگی کنم خدایا من اونجا راحت نیستم نمی تونم دستورات زنداداشم رو تحمل کنم خدایا من نمی تونم نفس بکشم خدایا دلم خیلی گرفته خدایا یاد پارسال می افتم این موقع بابام بود اوایل مریضیش بود اما چه خوب بود که حضورش تو زندگیم بود خدایا خیلی تنهام خیلی خسته ام خدایا دل نگرانم دل نگران خدایا علی هم تکلیفمو مشخص نکرده خدایا به کی دردمو بگم ذلم برای بابام تنگ شده خدایا کمکم کن خدایا من چیکار کنم اره من چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 21:29 توسط |


سلام خدا جونم شرمنده خداجونم دلم برات یه ذره شده اونقدر دلم برات تنگ شده که خجالت میکشم باهات حرف بزنم خدایا من نمی دونم چی بگم فقط می تونم بگم دلم برات تنگ شده خیلی خیلی دلم برات تنگ شده خدایا من خیلی تو خودم گم شدم و فقط حواسم به کارهای خودم بود و مشکلات خودمو علی وهیچ به یاد تو نیافتادم البه نه اینکه اصلا یادت نکنم چرا همش ازت کمک خواستم اما خصوصی در مورد خودم و خودت حرف نزدم از دوست داشتنم نسبت به خودت هیچی نگفتم خدایا می دونم تو هم دلت برام تنگ شده خدایا خیلی خجالت میکشم خدایا می دونم ازم دلگیری باهات حرف نزدم خیلی از دستم عصبانی هستی خدایا من پشیمونم خدایا ازت کمک می خوام خدایا دل تنگم دل تنگ تو دلم برای خود خود خود خودت تنگ شده خدایا دلم برای مهربونیهای بی حدو اندازه ات تنگ شده دوست دارم دوباره صبحها بیایی تو خواب قلقلکم بدی بگی پاشو با هم حرف بزنیم دوباری بایی با یادت با نوازش کردنت اول صبح بهم انرژی بدی خدایا ببخشید که من زیاد حواسم بهت نبوده خدایا می دونم که اونقدر بزرگی که منو می بخشی اما من خودم خجالت میکشم خدایا دوست دارم هوارتا خدایا دوست دارم قد خودت قد مهربونی هات نوازش کردنات خوبیهات و قد خدا بودنت خدایا بازم میگم هر وقت کمی من ازت دور شدم یه نشگون کوچولو بگیر به خودم بیام دوباره تو سرو کله هم بزنیم با هم دوست باشیم با هم یکی باشیم خدایا خودت معنی حرفامو می دونی حالا اگه یکی این حرفا رو بخونه میگه من خل شدم خداجونم دوست دارممممممممممممممم می بوسمت خدایا وقتی باهات حرف زدم انرژی گرفتم خدایا می خوام برم لاکهامو پاک کنم غسل کنم بدنمو تطهیر بدم پاشم نماز بخونم باهات حرف بزنم دلم بررات تنگولیده  

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 20:9 توسط |


سلام

وقتی از زندگی سیر میشی زود می خواهی بارو بندیلتو ببندی زود فرار کنی اما بقیه نمیذارند این عزرائیل بیاد وظیفه اشو انجام بده چرا باید بمونم چرا نباید خودم حق انتخاب داشته باشم برای زندگیم می خوام برم پیش بابام چرا باید یه صد برای رسیدن به بابام وجود داشته باشه خدایا دیگه هیچی ندارم هنوز لوله ای که کردند از تو دماغم داخل معد ه ام و شستشو دادند جاش درد می کند گلوم شدیدا درد می کند دیشب علی و داداشم حسابی اذیت شدن بیچاره ها چقدر التماسم می کردند و من می گفتم نه نمی خوام شستشو بدم دکتر می گفت دختر دیونه یه بسته قرص اعصاب شوخی بردار نیست بزار ده دقیقه هم نمیشه و من در می رفتم چند بار شلنگو در اوردم وانها دوباره می کردند داخل دماغم وای که چه زجری کشیدم تموم لباسهام خونی بود علی از لای در نگاه می کرد و کلی گریه می کرد داداشم عصبانی و بزور بغلم کرده منو گذاشته رو تخت تا اونها کارشونا انجام بدن من نمی خوام زنده بمونم چرا باید زنده بمونم وقتی بابام نیست وقتی مامانم نیست و قتی دلخوشی ندارم کلا نا امید شدم دست خودم نیست نمی تونم شاد باشم اجازه نمی دم منو به روانپزشکی ببرند حالم شدیدا بده  الان استرس درسهامم بیشتر شده می ترسم این ترم اخری گند بزنم ای خدا داغونم داغون خدایا به تو ایمان دارم اما دیگه دلمم نمی خواد تو این دنیا بمونم علی همش میگه ارزش خودتو بدون ارزش تو بیشتر از اینهاست چرا هی به من میگی بیا خونمون خودم هر وقت وقتش بشه میگم من باید تصمیم بگیرم علی میگه من از اخلاقت خوشم نمیاد اخه دیشب با دوستاش رفته بودند استخر تازه ساعت  ده و نیم بود اومد منم گیر دادم گفتم بیا بریم بیرون اون هم خسته بود کلی با هم دعوامونشد به طوری که علی گلدونی که رو میز بود رو برداشت زد به دیوار و شکوند و بعد هم رفت وسط خیابان دیگه رفتم به زور کشوندمش اینور وقتی منو برد دم خونه گفتم وایسا الان میام و رفتم ۱ بسته قرص اعصاب جلو چشماش خوردم اونم  راه افتاد بره طرف اتوبانی که نزدیک خونمون هست دیگه با داداشم رفتیم کشوندیمش اومد دم خونه و به داداشم گفت این قرص خورده و من و علی و داداشم با هم رفتیم بیمارستان من به دکتر گفتم نمی خوام شستشو بدم می خوام بمیرم می خوام برم پیش بابام  عروس عموم هم که پرستار بود شیفتش بود اومد کلی دعوام کرد گفت حیف تو نیست این چه کاری بود کردی تو به این خشگلی و خانمی بزار دکتر ها کارشون کنند بزار شستشو بدند تا دیگه به زور گذاشتم خدایا خسته ام من بدون علی نمی تونم بمونم نمی تونم نمیتونم می خوام علی مال من باشه مال مننننننننننننننننننننننننننن

خدایا تا ظهر بیمارستان بودم بعد اومدم خونه اما هنوز گیج گیجم حالم خوب نیست قراره با علی شب بریم بیرون نمی دونم چیکار کنم نمی دونم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 19:8 توسط |


سلام به خونه دلم

سلام به همه دوستای گلم که تو این چند وقت نتونستم بیام خدمتشون از تک تکتون معذرت می خوام

راستش اگه تو این چند وقت نیومدم به خاطر این بود که اصلا حوصله خودمم نداشتم و هر بار اومدم بنویسم دستم پیش نمی رفت برای نوشتن اما این بار تصمیم قطعی گرفتم بنویسم چه تلخ چه شیرین

تا جاییبراتون نوشتم که علی بینیش را عمل کرد که خدا را شکر عملش به سلامتی و خوبی تمام شد و کار دکترش هم عالی بود خیلی خوب عملش کرده بود چون سیاهی و کبودی دور چشمش بیشتر از یه هفته طول نکشید و سریع همه کبودی هاش از بین رفت  . روز ولنتاین اگه یادتون باشه شنبه بود و من ۵ شنبه قبلش رفتم سر خاک بابام و تو دلم به بابام گفتم بابایی اگه علی منو می خواد از خدا برام یه نشونی بخواه وقتی اومدم شرکت علی رفت بیرون و بعد دوساعت دیدم علی با کادو و شیرینی اومد پیشم و برام کادو یه چراغ خواب تزئینی و یه عروسک که نمادش امسال گاو بود را برام خریده بود که داخل یک باکس خیلی خوشکل برام گذاشته بود وپر از قلب های کوچک بود . اما من براش هیچی نگرفتم حتی عید هم براش هیچی نگرفتم  یه چند باری قبل از عید یعنی شدت دعوامون خیلی زیاد شده بود به علی گفتم وایسا خواهرم ازدواج کنه بعد میزارم میرم و تصمیم قطعی گرفتم تا این که خواهرم یه هفته قبل از عید ازدواج کرد و روانه خونه خودش شد که براش ارزوی خوشبختی میکنم خداییش شوهرش خیلی خوبه بعد از عروسی خواهرم خونمون خیلی کثیف شده بود که از شنبه شروع کردم خونه تکونی که اول از همه ملافه ها وپرده ها را شستم که عصرش اومدم شرکت و با علی بحثمون شد و علی حرفی را زد بهم که خیلی داغونم کرد که فقط ارزوی مرگ کردم و تیز برو برداشتم و جلوی خودش رگ دستمو زدم و علی مات و مبهوت اومد طرفم و سیلی زد توصورتم و کلی دستم فشار داد که خون نیاد اما خیلی دستمو بد جور بریدم و سریع اژانس گرفت و برد کلینیک خیلی حالم بد بود علی را خیلی زدم و خیلی داغون بودم دیگه دوسش نداشتم و از اون به بعد نسبت بهش سرد شدم دیگه مثل اول دوسش ندارم خلاصه با ۱۰ تا بخیه کردن دستم روانه خانه شدیم اما توی راه علی خیلی داغون بود و خیلی ناراحت بود کلی اشک تو چشماش جمع شده بود و گفت من همه امیدم تو بودی احساس میکردم حداقل تو را دارم اما با این کار کلی نا امیدم کردی بهش گفتم دیگه نمی خوام ببینمت هر وقت تصمیم درستی برای زندگیمون گرفتی بعدش بهم زنگ بزن همون موقع که کلنیک بودم و داشتم پانسمان می کردم خواهرم  لیلا زنگ زد گفت کجایی ما اومدیم خونه نمیای منم به دروغ گفتم دستمو با شیشه بریدم الان دارم بخیه میکنم میام خونه خلاصه وقتی رفتم خونه خواهرم زود فهمید و گفت چی شده گفتم هیچی شیشه افتاد رو دستم پاره شد گفت تو غلط کردی چیکار کردی با خودت و زنگ زد به علی گفت این با خودش چیکار کرده راست میگه شیشه دستشو بریده علی هم گفته بود نه از خودش بپرسین خلاصه خواهرم خیلی ناراحت شد و کلی دعوام کرد علی هم چند باری اون شب زنگ زد بهش گفتم بهم زنگ نزن نمی خوام ببینمت حالم داره ازت بهم می خوره از یه طرف خیلی دوسش داشتم از یه طرف از احساسم نسبت به خودش حالم داشت بهم می خورد اما فرداش با کلی خواهش علی رفتم شرکت علی فقط گریه میکرد و کلی از لحاظ روحی داغون بود معلوم بود چشم رو هم نذاشته و کلی گریه کرده بوده من نبخشیدمش ولی پیشش موندم عید هم باهم کلی جرو بحث داشتیم سر همون قضیه و من همش بهش می گفتم تا اینکه زنگ زدم به خواهر بزرگه علی و بهش گفتم اومد شرکت بهش گفتم شما از قضیه منو علی خبر دارین می دونید ما چند سال هست که با هم هستیم تا الان هم اگه من کنارش وایستادم نخواستم این رابطه را فقط من خواسته باشم تموم کنم این یه رابطه که به هر دوتامون مربوط هست و نمی خوام فقط من تصمیم گیرنده باشم خواهش می کنم به علی بگین می خواد این رابطه تا کجا پیش بره من دیگه نمی تونم جلوی خانوادم و حرف مردم بایستم خواهرش هم گفت حق داری منم با مامانم چند باری بهش گفتیم می خواهی چیکار کنی اگه دختره مردمو می خواهی خوب بریم این رابطه را رسمی کنیم وگرنه اینقدر به خودت وابستش نکن خوبیت نداره اونم بالاخره باید برای زندگیش تصمیم بگیره  و من گفتم من اگه می خواستم تا الان رفته بودم سر خونه زندگی خودم هم خودتون و هم مرضیه و علی در جریان هستید چند مورد از خواستگار های  منو خواهرش هم گفت باشه باهاش صحبت می کنم بهش میگم و خلاصه خواهرش هم خواسته بود باهاش صحبت کنه اما متاسفانه علی نذاشته بود خواهرش یه کلمه حرف بزنه و زود عصبانی شده بود و نذاشته بود حرفی بشه منم لج کردم ۱ هفته ندیدمش و خودش دوباره اومد طرفم اما دیگه واقعا نسبت بهش سرد شدم مخصو صا از موقعی که رفتم مشهد من  یکم اردیبهشت رفتم مشهد البته قبلش نیت کردم گفتم اگه واقعا من به علی می رسم یا امام رضا منو بطلب بیام پا بوست اما وقتی رفتم اونجا ازش خواستم اگه مال همیم که هر چه زودتر انجام بشه این وصلت و اگر مال هم نیستیم مهر علی را از دلم بیرون کن البته یه شب وقتی رفتم حرم گفتم اگه منو اون مال همیم امشب بهم زنگ بزنه بعد من وقتی سوار اسانسور بودم دستم بدون اینکه بخوام خورده بود روی گوشیم و به علی زنگ زده بودم اما خودم متوجه نشده بودم که علی بعدش بهم زنگ زده بود نمی دونم معنیش چیه اما یه شب قبل از اینکه بیام خونه با علی شدیدا دعوام شده بود اخه داداشم بهم گفت علی را با خواهرشو یه دختر دیگه دیده بود  منم زنگ زدم گفتم با کی بودی گفت هیچی مرضیه و ندا اومدند شرکت بعد با هم رفتیم خونه منم کلی دعواش کردم و کلی فحش به ندا دادم گفتم حق نداری با اون بگردی مگه نمیدونی من روی اون حساسم دیگه حق نداری باهاش بری و علی هم کلی دعوام کرد گفت چرا اینجوری می کنی و من تا ۲ روز باهاش حرف نزدم وقتی هم رسیدم خونه فرداش رفتم شرکت و با هم آشتی کردیم اما الان هم با هم خوبیم یعنی دیگه برام مهم نیست با کی میره با کی میگرده و با کی هست می خواد چکار کنه منی که روزی دست کم سه چهار بار بهش زنگ میزدم الان دیگه بهش زنگ نمی زنم و با هاش کاملا عادی برخورد میکنم ودیگه برام مهم نیست بهش هم گفتم دیگه نمی خوام باهاش زندگی کنم فقط به عنوان یه دوست پسر بهش نگاه میکنم

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 18:47 توسط |


وقتی میفهمی چقراین دنیا حال بهم زنیه وقتی می بینی چقدر تنها هستی اونهاییه می گند اره ما هستیم و لی ب دلت هیچ اشنایی ندارند می خواهی سر به بیابون بزار دلت می خواد  بری  یه جای دنج چند وقته من یه همچین حالتی را دارم حتی محبت هاو مهربونی های علی هم منو ارضانمی کنه و روحم همچنان تشنه است نی دونم چرا یه همچین احساسی میکنم احساس تنهایی بیش از حد می کنم  دلم می خوادمیرم دنیا را پوچ نمی دونم اما دلم نمی خواد تو این دنیا باشم نمی گم خسته ام نمی گم شکستم اما داغونم هر لحظه امکان داره دیوار ترک خرده دلم رو سرم آوار بشه حتی درس خواندن کار مهمانی هیچ کدومشون منو ارضا نمی کنه احس می کنم از اصل خودم دور شدم یه چیزی تو مایه های آورگی دل و بی هویتی شخصیت برام پیش اومه بین منطق و احساس گیرکردم نمیونم کدومشون بیشر حق دارند یه بار با احساس تصمیم دفعه بعدش با عقل به سلامتی روحی خودم شدیدا شک دارم احساس می کنم دیونه شدم شب ها از فرط فکر و خیال خواب به چشمام نمیاد وقتی تو رختخواب دراز می کشم از بس اعصابم خورده ضعف بدنی می گیرم خدایا خودت کمکم کن چرا اینقدر تنهام دلم پدر و مادر می خواد از روزی که بابام مرده هرکسی از راهش میرسه یه جورایی به ادم میخواد زور بگد نمی گم احساس می کنم چن دارم کاملا می بینم یه جورایی می خواند رئیس بازی دربیارند بگند اختیار تو دست منه وای خدای من چه جوری اینها را تحمل کنم یه زن بابای دیونه هم داریم که بدتر از همه اونه خدایا تنهام نذار

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 18:34 توسط |


تو این یه هفته از لحاظ روحی خیلی داغون بودم تا امروز ظهر

علی هفته قبل نوبت عمل داشت روز یک شنبه شب قبلش گفتم علی منم فردا باهات میام بیمارستان نمی تونم طاقت بیارم نمی تونم اروم بشینم علی گفت نه نمی خواد بیایی مامان و بابا میان نمی خواد بیایی زشته هر چی من اصرار کردم گفت نه منم گفتم باشه ژس امشب باهم بریم بیرون که اولش گفت باشه منم خوشحال شدم یه دفعه بدون دعوا و ناراحتی می خواهیم بریم بیرون تا اینکه علی رفت خونشون و امد دیدم لباس هاشو عوض کرده و لباس گرم تری پوشیده بهش گفتم شام بریم بیرون گفت نه ساعت ۳۰/۹ میریم همین اطراف یه تابی می خوریم میاییم منم گفتم نه نمی خوام اینجوری ساعت ۳۰/۹ کی میره بیرون نمی خوام و خیلی بهم بر خورد تازه هی می گفت سرده کجا بریم نمی خواد بریم بیرون و هی بهونه میاورد منم ناراحت شدم بهش گفتم باشه نیا و به لج علی زنگ زدم به یکی از دوستای قدیمیم که باهم رابطه خوبی داشتیم اما بنا به دلایلی از هم ججدا شدیم البته به عنوان یه دوست با هم بودیم و علاقه و محبتمون ساده و دوستیمون ساده بود و هست . زنگ زدم بهشگفتم کمال میایی امشب بریم بیرون اونم گفت باشه ۵ دقیقه دیگه دم شرکتم بیا تا بریم علی هم عصباین داشت منو نیگاه میکرد حالا اون شب هم کلی مشتری داشتیم البته من و علی رو مشتری ها نمی دیدند خلاصه کمال اومد و بوق زد گفت بیا گفتم بره کمی اون ور تر و علی گفت تو بیخود می کنی بری می کشمت بریو در را گرفته بود نمی ذاشت برم گفتم نری اونور داد میزنم برو اونور تو اگه شعور داشته باشی و نیاز های منو بدونی چیه هیچ وقت اینجوری نمی شد و گفتم برو هر وقت فهمیدی من چی می خوام بیا دنبالم و من رفتم سوار ماشین کمال شدم و رفتیم بیرون و...............

خوب دنباله ماجرا

وقتی سوار ماشین کمال شدم فقط گفتم برو گفت چی شده باز با علی دعوات افتاده گفتم اره  گفت خوب چرا سر چی گفتم هیچی وفقط گریه می کردم گفت ستاره چرا همش دعوا دارین و همون موقع علی زنگ زد کجا رفتی برگرد گفتم بر نمی گردم علی گفت تو بیخود می کنی بیشعور احمق و کلی فحشم داد گفت برنگردی میام پیدات می کنم همونجا می کشمت کی گفته با این احمق بری بیرون زود برگرد گفتم بر نمی گردم کمال گفت یعنی چی بر نمی گردی مثل دختر خوب برگرد برو خونتون و کلی با هام حرف زده گفت ستاره می دونی اشکال تو چیه زود عصبانی میشی زود جو میگیردت یکم اروم باش ستاره به هیچ پسری اعتماد نکن نبین علی خوب و داره حمایتت می کنه اگه علی هم قصد ازدواج با تو را داشت تو با کار امشبت خرابش کردی نبایدمی گفتی با من هستی نباید با من می اومدی ستاره برگرد برو خونه علی هم شزنگ میزد همش می گفت بیا با هم میریم بیرون تو بیا با هم میریم گفتم نمیام تو ارزش کارو اوردی پایین خلاصه از بس علی گفت برگرد برگشتم شرکت وقتی اومدم دیدم هنوز تو شرکت مشتری هست وقتی مشتری رفت علی اومد یه سیلی زد تو صورتم گفت کی گفته با اون آشغال بری بیرون چرا با هاش رفتی بیرون کجا رفتی گفتم میدونی برای چی باهاش رفتم بیرون به خاطر اینکه به تو لج کنم همین هی پرسید کجا رفتی گفتم هیچی با ماشین تا سرفلکه امام حسین رفتیم و برگشتیم گفت دیگه حق نداری باهاش تماس بگیری اگه ببینمش یه دعوایی راه میندازم که دیگه نیاد دنبال تو و بعد کمی اروم شد به علی گفتم علی تو وقتی نمی دونی منم احتیاج دارم به تو به محبت تو به با هم بودنمون به اینکه دوستی من و تو ختم شده به این شرکت لعنتی خسته شدم گفت تو اصلا نذاشتی من حرف بزنم من اون موقع داشتم سر به سرت می ذاشتم و کلی با هم حرف زدیم و علی من وتا دم خو نمون رسوند .

فردا صبحش علی با مامانش و باباش و دوستش که اسم اون هم علی هست رفتند بیمارستان ( علی عمل جراحی بینی داشت چون تو کارته دماغش شکسته بود و غضروف بینیش کاملا از بین رفته بود دیگه رفت جراحی زیبایی کرد ) من صبحش رفته بودم کتابخونه امتحان بخونم  ظهرش بهش زنگ زدم علی نرفتی هنوز اتاق عمل گفت نه اخه قرار بود ساعت ۱۲-۱ عمل کنه که عملش ساعت ۱۵/۷ شروع شد تا ۱۵/۸  من تو این یک ساعت فقط کارم این بود به دوستش زنگ بزنم ببینم کی از اتاق عمل بیاد بیرون قبل از اینکه بره اتاق عمل زنگ زدم گفتم من دارم اماده میشم بیام پیشت گفت نه حق نداری بیایی و منم ناراحت شدم و با هم قهر کردیم وای وقتی رفته بود اتاق عمل فقط از خدا می خواستم صحیح و سالم بیاد بیرون که خدا را شکر صحیح و سالم اومد بیرون و وقتی به هوش اومده بود به من زنگ زد و من باهاش حرف زدم وقتی باهاش حرف زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم و چقدر برام عزیز صحیتمون زیاد طول نکشید چون تازه به هوش اومده بود شب هم چند تا اس ام اس براش فرستادم که دوستش می خونده و می خندیده اخه خودش هنوز خوب خوب نشده بود و کمی سرگیجه داشت

روز دوشنبه بهش زنگ  زدم دوستش گفت خوابه گفتم هر وقت مرخص شد به من بگین گفت نزدیک های ظهر مرخص میشه و من دیگه بهش زنگ نزدم تا غروب مرضیه زنگ زد گفتم علی اومده گفت اره ظهر اومد خونه  من چند باری بهش زنگ زدم گوشی جواب نداد بعد ساعت ۸ بود خودش زنگ زدو با هم حرف زدیم و...............

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 20:25 توسط |


وقتی میبینم اینقدر تنهام وقتی می بینم همیشه برای دوست داشتن علی خودم رو فراموش کردم و اصلا به فکر خودم نبودم می خوام خودمو بکشم اخه وقتی اینهمه نادیده شدن توسظ علی زجرم میده وقتی خودم هم خودمو فراموش کردم حالم به هم می خوره علی دوست دارم اما کاری کردی که از خودم بدم بیاد احساس حقارت کنم احساس سرشکستگی احساس کنم چقدر حقیرم هر بار که بهت می گم دوست دارم فقط بلدی بگی باشه نمی دونم تو یاد نگرفتی ابراز محبت کنی علی اقا میگی دوست داشتن تو عمل باید باشه درسته باید تو عمل باشه نه اینکه دیگه به زبون نیاری گاهی وقتها لازم میشه ادم دوست داشتنشو به زبون بیاره . علی از خودم بدم دچار از خود بیگانگی شدم احساس میکنم خودمو نمی شناسم احساس غریبگی می کنم اونم با خودم احساس می کنم من یه موجود نحیف و ضعیفم که هر کی از زاه می رسه باید بکوبه تو سرم اما نمی خوام ونمی زارم اینجوری باشه دیگه نمی زارم کسی بهم زور بگه دیگه نمی زارم کسی رو سرم منت بزاره خدایا دارم اب می شم وای که چقدر دلم می خواد بمیرم خدایا بدون هیچ ترسی دلم می خواد برم پیش بابام  خدایا از مرگ نمی ترسم فقط می خوام برم دوباره بدجوری دلم هوای بابامو کرده هر روز که میشه دلتنگی من بیشتر میشه نمی دونم این بحث های بین منو علی کی تمام میشه وایییییییییییییی خدا خدا خدا خسته ام خسته خدایا فقط تو را دارم و به امید توام خدایا کمکم کن دلم می خواد از همه ادمها جدا بشم برم یه جای دور یه جایی که هیچکس نباشه خودم باشم و خدای خودم باهاش دردو دل کنم از نامردی ادم ها پیشش شکایت کنم بگم چقدر اذیتم کردند چقدر منو حقیر و کوچیک کردند چقدر زدند تو سرم خدایا خسته ام  

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 20:59 توسط |


سلام علی جان نمی خواستم ببینمت چون وقتی می بینمت دیگه از رفتن می مونم دیگه این بار میرم چون من فقط به امید تو بودم که تو هم این چند وقته خوب بهم نشون دادی علی جان من میرم تا تو دیگه ناراحت نباشی دیگه یه ادم نفهمی مثل من پیشت نباشه یه خری مثل من نخواد رو اعصاب تو راه بره علی من و تو اشتباهی کنار هم بودیم من وتو به درد هم نمی خوردیم علی من کسیو واسه زندگیم می خواستم که برای رسیدن به من لحظه شماری کنه نه اینکه تو بخواهی تازه بعد از فارغاتحصیلی تازه تصمیم بگیری با کی باشی و با کی از دواج کنی علی من می خواستم با کسی که هستم با کسی که تو بغلش خوابیدمو و بلند شدم و با تمام و جود دوسش داشتم رابطم رسمی باشه نه این که یه دختر خنگی باشم که خودمو بازیچه دستای تو قرار داده باشم علی من یه مرد برای زندگیم می خواستم من یکی برای زندگیم می خواستم که اونقدر شهامت داشته باشه بگه من تو را برای زندگی می خوام از زیر بار مسئولیت شونه خالی نکنه اونقدر شهامت داشته باشه که مرد و مردونه جلوی حرف مردم وایسه علی من خسته شدم کم اوردم من اگه بعد از مرگ بابام همه سختی ها را تحمل کردم دلم خوش بود تو را دارم تو منو برای یه عمر می خواهی دلم خوش بود یه تکیه گاه محمکی مثل تو را دارم یه مرد به نام علی تو زندگیم هست که می تونم بهش دلم خوش باشه اگه روزگار نامردی زیادی در حقم کرده تو هستی نمیدونستم که تو از پشت بهم خنجر میزنی نمیدونستم برات تکراری شدم نمیدونستم برات خسته کننده شدم نمیدونستم برات عروسک هستم نمیدونستم منو برای دوستی می خواهی باشه حالا میرم میرم که دیگه از بودن تو کنار میثم جونت دق نکنم نمیرم میرم که یه ثنا دختر خواهرت حسودی نکنم می رم که به خاطر من با خانوادت در نیوفتی میرم که دیگه باهات دعوا نکنم که قلبت درد بگیره میرم که دیگه وقتی که می خوام با هات حرف بزنم زود شال و کلاه نکنی بگی می خوام برم درس بخونم میرم که خیلی راحت تر بری پیش پزمان جونت و .......... خودت میدونی کیو می گم برو من خنگ نیستم علی اقا برو با هر کی دوست داری خوش باش اما بدون من میتونستم خیلی راحت از را ههای دیگه خودمو بهت بچسبونم و خانوادت هم هیچ کاری نتونند بکنند حتی خودت هم نتونی کاری نکنی اما علی من به خاطر دوست داشتنت هر کاری کردم و هر چی بین من وتو بود فقط به خاطر دوست داشتنم بود علی اشتباه نکردم تو هم مثل همون شدی مثل همون نامرد بهم خنجر زدی تو هم رفتارت کاملا شبیه اون بود علی مواظب خودت باش خیلی دوست دارم

علی دیگه لازم نیست دنبالم بگردی از این دیار میرم میرم یه جایی گم گور میشم

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 13:12 توسط |


سلام

 

ببخشید من حالم از تو خرابه شرمنده نمیام بهتون سر بزنم نگین بی وفام حالم خوب نیست

نگین جونی هم که منو از تو وبلاگش حذف کرده عیبی نداره من بهش سر میزنم مطالبشم می خونم حالا نظر نمیدم ازم خرده مگیرین که بسا دلم اشفته است

سمیه جونم که سایه اش سنگین شده

یا امام حسین ازت خواستم تا این ۱۰ روز حاجتمو بدی ندی دیگه اسمتو نمیارم قسم خوردم دیگه اسمتو نیارم چون که دلم خیلی شکسته است خیلی خیلی بیشتراز هر وقت دیگه احساس تنهایی میکنم دلم می خواد برم سر خونه زندگی خودم  یا امام رضا قرار بود بیام پا بوست که نمیدونم طلبم کنی یا نه اخه من ۱۶ دو تا امتحان پایان ترم دارم بلیط هم برای ۱۳ هست شاید رفتم مشهد شاید امام رضا دعوتم کنه برم یا امام رضا یادته بار اولی که اومدم ازت چی خواستم خواستم دفعه دیگه که اومدم با شریک زندگیم بیام پس یه کاری کن تا اون موقعی که دعوتم میکنی خونت  من یه شریک خوب برای زندگیم داشته باشم یکی که کاملا درکم کنه سرم داد نزنه لوسم کنه مهربون مهربون باشه باهام کسی باشه که عشقشو جونش من باشم

دلم گرفته نمیدونم چرا از وقتی که محرم شده بدجوری بهم ریخته ام اخه هر سال بابام بود اما امسال نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 18:59 توسط |


سلامممممممم

 

خوفید بچه ها منم بد نیستم هی خوبم البته با مهربونی های علی اقا با خوبی های علی اقا خیلی خیلی خوبم

بچه ها یه چیزی را باید اعتراف کنم به اندازه این یه مورد تا حالا تو عمرم از کسی نترسیده بودم اونم این کاوه گاوه هست اخه ادم بیشعوریه هر شب ساعت ۱۲ که میشه به گوشی من زنگ میزنه اعصابمو میریزه بهم و منم بهش دیگه محل نمیدم اخه دیوانه است این بشر میگه حتی اگه خانوادت تو را به من ندند من میام به زور میبرمت شهر خودمون و به عقد خودم در میارمت میگم من نمیام نمی خوام ما بهم نمی خوریم میگه نه باید باشه و من به زور این کارو میکنم و کلی تهدیدم کرده منم از ترسم گوشیمو خاموش کردم فردا صبحش به علی گفتم این خیلی اذیتم میکنه خیلی تهدیدم میکنه گفت دیونه مگه من نگفتم جوابشو نده الان هم دیگه محلش نده و جواب تلفن هاشو نده منم بچه خوبی شدم به حرفش گوشیدم راستی یه چیزی علی جونم خیلی باهام خوب شده و خیلی خیلی باهم مهلبون شدیم روز یک شنبه باهاش رفتم دانشگاشون و با هم رفتیم سر کلاسشون اخه عسیسم رشته اش زبان هست منم که زبانم بسا خیلی خوبه فقط یس و نو رابلدم چی چیس و کامل مبهوت و مات داشتم به اینا نیگا میکردم که دارن با هم چی بلغور میکنند خلاصه استاده فهمیده بود من حسابی حوصلم سر رفته رفت به علی گفت این دوستت حوصلش داره سر میره رشته اش چیه عزیزم هم گفته بود رشته اش کامپیوتر ولی به زبان علاقه داره خلاصه به هر جون کندنی بود این کلاسشون تمام شد و من دوتا پا داشتم دوتا دیگه هم قرض کردم به سمت اتوبوس ها  اما اینو بگم بچه های کلاسشون وقتی منو با علی دیدند نمیدونی از تعجب دوتا شاخ در اوردند و از اول کلاس تا اخر کلاس فقط زوم شده بودند ببینند من و علی چه نسبتی با هم داریم و دختراشون همینجور هی نیگام می کردند اخه نمیدونستند عزیزم یه خانم خشکلی مثل منو برای زندگیش انتخاب کرده و حس فضولیشون اونقدر گل کرده بود که بالخره از عسیم علی جونم پرسیده بودند که علی این دختره کی تو کلاسمون بود که هنوز نیومده تو طورش کردی

دیگه جونم براتون بگه عسیم به مناسبت تولدم هفته قبل با هم رفتیم بیرون برام یه شلوار لی خرید و دیروز هم برام یه انگشتر طلا خرید که با توجه به این که من لاغر و ظریف تشریف داشته بیدم مجبور شدم برم کوچیکش کنم و امروز علی جونم کرد تو دستم و گیلی لی لی برام کشید راستی پریشب به علی جونم گفتم علی جونم چقد منو دوست داری گفت خیلی خیلی منم گفتم علی جونم اونقدر منو دوست داری که بخواهی همیشه کنارم بمونی گفت اره گفتم مطمئنی گفت اره تو مطمئن نیستی گفتم اره مطمئنم گفت پس هیچی نگو و کلی با هم عشقولی بودیم

 

دیروز تولد دوستم سمیه که بهترین دوستم هست و از یه خواهرم برام عزیزتره بود

به علی گفتم علی پول بده می خوام برای سمیه کادو بگیرم تولدش هست علی هم گفت می خواهی غافل گیرش کنیم گفتم باشه با هم قرار گذاشتیم عصر دیروز علی بره کیک و نسکافه بخره منم براش کادو یه انگشتر خریدم و من زنگیدم به سمیه و اون گفت من خونه خالم هستم نمی تونم بیام گفتم نیایی میکشمت دلم خیلی گرفته سمیه پاشو بیا دارم از دست میرم اونم بیچاره پاشد زودی اومد و کلی سرشو گرم کردم تا علی جونم با دوستش اومد و کلی غافل گیرش کردیم خیلی خوشحال شده بود وای نمی دونی میثم دوست علی چقدر ما رو خندوند به من میگفت دوباره  علی رو کتک زدی حالا با هم اشتی کردین کیک خریدین علی هم می گفت کی ما با هم دعوا داشتیم که بخواهیم اشتی کنیم خلاصه کلی سر به سر هم گذاشتیم وکلی بهمون خوش گذشت جاتون خالی

امروز هم من امتحان ذخیره داشتم که اصلا و ابدا تا دیشب لای این کتابو باز نکرده بودم که دیشب تا ۲ بیدار بودم صبح هم ۶ بلند شدم بخونم که فقط نکات مهم رو خوندم بعد تو دلم گفتم خدایا چی میشد امروز امتحان نباشه و استاد امتحانو لغو کنه خلاصه رفتم دانشگاه دیدم بچه ها میگند داریم امضا می کنیم که امروز امتحان نگیره منم به یکی از پسرا که مسئولش بود گفتم برگه را بده من به جا یه امضا ۱۰ تا امضا میکنم فقط ازمون امتحان نگیره خلاصه برگه را امضا کردم و زیرش نوشتم استاد خواهشا امتحان نگیرید دیگه قرار شد امتحان بیافته واسه ۱ شنبه دیگه البته استاد اولش گفت اگه کلاس بود میگیرم گفتم استاد ما حاضریم تو فضای سبز تو حیات برگزار بشه فقط واسه یه شنبه خلاصه استاد و بچه ها اینقدر خندیدند بچه ها می گفتند تو که تو کلاس خوب بلدی گفتم بابا نباید خونده باشم همه چیز که تو ذهنم نیست تازه  حفظیاتشم که بلند نیستم و امروز هم خدا خیلی هوامو داشت بعد ازظهر هم  رفتم سر خاک بابا مامانم و کلی باهاشون درد و دل کردم وخیلی سبک شدم فعلا اوضاع خوبه و خدا را شکر می کنم

خسته شدم ........................ 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 19:25 توسط |


 

یه وقتهایی دلت اونقدر میگیره که دلت می خواد بری یه جایی . یه گوشه ای .مثل حرم امام رضا مثل یه زیارتگاه و انقدر گریه کنی اونقدر زار بزنی اونقدر التماس کنی تا عشقتو به دست بیاری و سبک بشی

یه وقتهایی دلت می خواد یه نفری که دوسش داری وقتی که تنهایی احساس بی کسی می کنی احساس می کنی از تموم مردم دنیا خسته شدی احساس می کنی نه را پس داری نه راه پیش بیادشو دستاشو بزاره تو دستات و با نوازش دستهات غوغایی که تودلت هست رو اروم کنه

بعضی وقتها اونقدر دلت میگیره که می خواهی همونی که خیلی دوسش داری تو رو تو بغلش بگیره و ارومت کنه  و نواز هاش روی سرت ارومت کنه و با اون نوازش هاش قول موندن تا ابد را بهت بده بگه همیشه کنارت هستم همیشه تکیه گاتم نترس برو جلو من با هاتم دلت می خواد همونی که دوسش داری بیادو بهت بفهمون و بگه اره بیشتر از هرکس دیگه دوست دارم توهم دنیای اون باشی و از هرکس دیگه ای براش بیشتر اهمیت داشته باشی وقتی می بیندت مثل خودت قلبش به تاپ تاپ بیفته مثل خودت برای دیدنت لحظه شماری کنه . لحظه لحظه فکر و خیالش تو باشی تو عشقش باشی اونقدر دوست داشته باشه که نتونه دوریتو تحمل کنه . اونقدر دوست داشته باشه که زندگی کردن رو به خاطر تو بخواد . اگه تنهایی اگه بی کسی غصه نخوری توی دلت بگی اون هست اون کنارمه اون حامی من هست 

خدایا علی همه اینها هست علی همیشه کنارم بوده همیشه دوسم داشته همیشه تکیه گاهم بوده اما دلم تنگه نمیدونم چرا خیلی وقتها دلم خیلی تنگ میشه اونقدر دلتنگ میشم که ذوب شدنم را خیلی خوب احساس می کنم تا حالا شنیدی میگند گوشت تنم ریخت آب شدم منم از عشق علی همین طور شدم

خدایا همه حرفشون اینه من وعلی بهم میرسیم ولی خدایا چرا ته دلم میگه بهم نمی رسیم یه چیزی هست که دارم اینجا می گم می خوام علی نفهمه من تصمیم گرفتم با یکی ازدواج کنم که مال اینجا نیست یعنی اصفهانی نیست مال ارومیه است می خواهین بدونید چه جوری با هم اشنا شدیم

براتون میگم

اون موقع که بابام بیمارستان بود من پیش بابام بودم بعد می خواستم حوله بابام را بیارن که ببریمش حمام و من شارژنداشتم و فقط می تونستم اس ام اس بزنم و من اشتباهی اس  ام اسم که حاوی محتوای من ستاره هستم با هام تماس بگیر کارت دارم برای این آقا پسره که اسمش کاوه است رفته بود و اس ام اس اشتباهی  من باعث شد که این کاوه هی به من زنگ بزنه من تا ۳ هفته پیش فقط کارم این بود بهش فحش بدم یا گوشی را خاموش کنم یا جوابشو ندم اما مگه این ول کن بود تا اینکه بهش گفتم بیاد شرکت ببینمش اما بنا به دلایلی نشد بیاد داخل شرکت و اون فقط منو از دور دیده بود و به قول خودش عاشق چشمام شده و فقط تو ذهنش چشمای من مونده به یادگار و دیگه این کاوه ول کن نبود و نیست تا این که یه روز دیدم یه شماره مال طرفهای ارومیه با گوشیم تماس گرفت دیدم همون کاوه است بهش گفتم کجایی گفت ارومیه البته اصلیتش کرد زبانه منم گفت اره من می خوام با هات ازدواج کنم منم که برام خیلی مسخره بود کسی که منو تا حالا از نزدیک ندیده و تا حالا رودر رو با هم صحبت نکردیم چه جوری می خواد با من ازدواج کنه و بر چه مبنایی این تصمیمو گرفته و راستیتش تا حالا برام سواله خلاصه من بهش گفتم نه نمی خوام و از نظر من بی معنی هست این درخواست چون من و تو همو ندیدیم و من تو را نمی شناسم خلاصه این اقا کاوه هر روز کارشه که روزی ۱۰ -۲۰ بار به گوشی من زنگ میزنه کاری میکنه که بعضی وقتها گوشیمو خاموش کنم خلاصه یه روز تو سلف دانشگاه بودم دیدم گوشیم زنگ خورد دیم یه خانمی پشت خطه بعد از سلام احوال پرسی گفت اره من خواهر کاوه هستم و کاوه در مورد شما با خانواده صحبت کرده و قصد ازدواج با شما را داره الانم از من خواسته با شما صحبت کنم این قضیه را جدی بگیرین اون واقعا شما را دوست داه و همش تو خونه از شما صحبت می کنه منم گفتم خانم عزیز من چند بار به ایشون گفتم من دلیلی نمی بینم به این درخواست فکر کنم چون اصلا نمی دونم در خواستش صحت داره یا نه و من ایشون رو اصلا نمی شناسم و خواهرش با لهجه شیرین کردی گفت نه اون واقعا تو را می خواد و من باز هم در خواستشون را رد کردم البته گفتم حدا قل بگین کاوه کی هست چی کاره است تحصیلاتش چیه از چه خانواده ای هست که فکر می کنید خواهرش چی گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا برای خودم متاسفم گفت کاوه دیپلم هم نداره ابزار کاره این چه شغلی هست من نمیدونم چیه ؟ هرکی میدونه منو راهنمایی کنه و خلاصه تو شهر بوکان زندگی می کنه وقتی به شرایطش فکر کردم و فکر می کنم می دونم صد در صد اونی نیست که من می خوام و هیچ یک از شرایطی که من برای زندگی می خوام نداره  خلاصه این از شرایط کاوه که هر روز بهم زنگ میزنه و هر روز التماس پشت التماس دیگه خسته شدم

این از قضیه کاوه این رو بگم من دو هفته پیش با علی در مورد ازدواجمون کلی بحث کردیم و من و علی کلی با هم درگیر بودیم و منم به لج علی خواستم با  کاوه ازدواج کنم حداقل یه حسنی که داره اینه که از اصفهان میرم بیرون و دیگه علیو نمی بینم و میزارم علی با فکر ازاد برای ایندش تصمیم بگیره البته من علی با هم اشتی کردیم و خیلی با هم مهلبون شدیم اما من بهش گفتم دیگه با هات ازدواج نمی کنم وتا موقعی که درس تموم نشده به ازدواج فکر نمی کنم و میزارم بعد از ۵ سال اون موقع بع ازدواج فکر می کنم علی هم می گه نه البته بگم اولش به علی گفتم می خوام با این پسره ازدواج کنم به خاطر لج بازی با تو و اونهم کلی دعوام کرد و خواهرمو کشوند شرکت و بهش گفت و علی گفت من هیچ وقت نیمزارم با این پسره ازدواج کنی منم رو تصمیمم ایستادم البته الان علی نمیدونه می خوام این کارو کنم می خوام وقتی عقد کردم بهش بگم چون نمی خوام خودمو به علی تحمیل کنم حالا کاوه قرار هست ۱ اذر بیاد اصفهان با هم حرفامونو بزنیم و بعد خانودش بیاند

بچه ها من علی را با تمام وجود دوست دارم اما نمی خوام فکر کنه می خوام خودمو بهش تحمیل کنم بچه ها فقط می خوام عشقمو بهش ثابت کنم و بهش بفهمونم که من اونو می خوام و حالا که قسمت نیست من و اون با هم ازدواج کنیم دیگه برام مهم نیست کی می خواد شریک زندگیم باشه کی می خواد پدر بچه ام باشه مهم نیست می خوام تو بغل کی بخوابم چون آغوش علی نفس علی نگاه علی صدای علی دنیای منه علی تمام وجود منه حاج خانمی الان درکت می کنم که چرا از حاج اقا جدا شدی چون وقتی ادم کسی را خیلی دوست اشته باشه دیگه نمیتونه به کس دیگه ای فکر کنه وقتی ذره ذره وجودش با عشق کس دیگه ای عجین شده باشه نمیونه و نمی خواد که به کس دیگه ای فکر کنه بچه ها می دونم کاوه اصلا لیاقت منو نداره شاید خیلی منو دوست داشته باشه ولی کاوه حتی از لحاظ رفتاری هم به خانواده ما نمی خوره کسی هست که حرمتی برای حرف زدناش قائل نیست عفت کلام نداره و خیلی سطح صحبت و تفکرش پایین حداقل می دونم با من یکی نیست اما برای لج بازی  به خودم و علی می خوام این کارو کنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 20:22 توسط |


حالم بده از همه متنفرم از خودم هم بدم میاد چقدر بده یکی حتی خانوادت را متقاعد کنه که اره تو باید وابسته علی نشی وای خدای من چرا این روزا هر بلایی سر من میاد خدایا دارم بد جور داغون میشم ای خدا دارم خفه میشم مگه قرار نیست کمکم کنی پس کمکم کن علی خیلی محبت میکنه ولی حاضر نیست با هم بمونیم اما یه کار هایی می کنه که همه میگند علی دوست داره علی قصدش ازدواجه خدا خدا خدا خدا از همه بدم میاد دلم می خواد تنها باشم یه جای دور صبح تا شب بشینم فکر کنم خسته ام خسته به ظاهر خوبم به ظاهر میگم می خندم ولی هیچکی درد دلمو نمیدونه می خواستم لجبازی کنم با یه ادم مسخره بی شعور نفهم ازدواج کنم دیدم نه حوصله جدال با اونو ندارم دلم بد جور گرفته خدایا ای کاش بمیرم هر چی باشه از این دنیا جهنمی تر نیست خدایا کمکم کن خسته ام خسته خسته خسته خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 21:7 توسط |


سلامممممممممممممم

 

تولدم مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 10:7 توسط |


سلام بابایی این دختر ته تغاریت داره خفه میشه داره دیونه میشه بابایی دارم داغون میشم بابای گلم امروز اومدم باهات کلی دردو دل کردم بابایی دیشب که میرفتم خونه توی راه همش به این فکر میکردم برم خونه کیو ببینم به دل خوشی کی برم خونه یا اون موقع هاییمی اومدی دم در وای میستادی تا من بیام بابایی دخترت بد جوری تنها شد اخه خدا مگه من چقدر تحمل دارم بابا از علی سرد شدم بابا تنهایی را با تمام وجود درک میکنم و حس میکنم بابا دیگه به علی و رسیدنمون امیدی ندارم دیگه هیچ دلخوشی ندارم بابا دیشب که می رفتم خونه توی راه دوستم رو با شوهرش دیدم که داشتند میرفتند خونه خودشون توی دلم گفتم خدایا مگه من ازت چی خواستم منم دلم می خواد برم سر خونه زندگی خودم مگه من چی کم دارم نسبت به دخترای دیگه بعضی ها چه آسون همه چیزو به دست میارند خدایا من ازت خواستم ازدواج کنم وسایل ازدواجمو فراهم کنی مگه خلاف شرع گفتم مگه خودت نگفتی ازدواج نیمی از دینه خدایا کاری کردی با من که دیگه دلخوشی نداشته باشم خدایا خسته ام خسته خدایا تو که میدونی درد عاشقی چیه چرا عشقو افریدی خدایا خودت هم تا حالا عاشق شدی کسیو دوست داشتی کسی بوده دلتو به درد بیاره کسیو که با تمام وجود دوست داشته باشی خدایا  تا حالا اینو درک کردی که وقتی به عشقت نمی رسی چه دردی میکشی خدایا اگه کشیدی اگه میدونی چیه پس چرا این همه دردو دادی به بنده هات ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 20:41 توسط |


نمی دونم چرا چند وقته اینجوری شدم نسبت به علی سرد شدم و دیگه برام مهم نیست بهش می رسم یا نه همش پیش خودم میگم اینقدر لی لی به لا لاش نزارم زیاد تحویلش نگیرم و زیاد بهش فکر نکنم میگم من این حقو دارم به کس دیگه ای به غیر از علی برای زندگی اینده ام فکر کنم اما همه اینها فکره وقتی می خوام به کس دیگه ای برای ازدواج فکر کنم نمی تونم هیچ کسی به دلم نمیشینه هیچ کسی نمی تونه جای علی را برام بگیره

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 18:45 توسط |


سلامممم

 

بچه ها خوبین من هی بد نیستم اما بازم داغونم

بچه ها یه خواب خیلی خوبی دیدم میخوام نظرتونو در موردش بگین

من شب جمعه باخانواده رفتیم زیارت یه امامزاده که تقریبا نزدیک بود بهمون اخه من نیت کردم اگه می خوام جواب علی را بدونم قبلش برم سید محمد اون شب من با خانوادم رفتم و کلی برای همه دعا کردم برای تک تکتون و از خدا خواستم حاجتتون را بده

وقتی شب برگشتم خونه تو دلم گفتم کاشکی خواب ببینم سید محمد حاجتمو داده یا نه اخه تو حرمش اونو به حضرت ابوالفضل قسم دادم

خواب دیدم مثل اینکه عاشوراست و ما داخل یه خیابونی میشیم می گن تو یکی از این خونه ها خیلی حاجت روا میشه و مجلس عزاداری برای امام حسین بود وقتی وارد میشم میبینم که صاحب خونه یه خانمی هستش و خواهرام اونجا نشستند دارند گریه می کنند و از امام حسین حاجت می خواند وقتی منو میبینند میگند ستاره تو هم بیا اینجا خیلی حاجت میده و وقتی میرم خانمه میگه حضرت ابوالفضل به مهموناش کارت دعوت میده هر کی کارت دعوت داشته باشه میتونه بره مهمونی و ازش حاجت بگیره بعد چند تا پاکت میذاره و منو خواهرام بر میداریم میگه اینها کارت دعوت هستند و مثل کادو بود و خواهرم میگه تو این کادو را بردار میگم نه همونی که خودم نیت کردمو برمیدارم و تو دلم نیت میکنم که من و علی بهم برسیم وقتی من پاکتو باز میکنم می بینم یه سجاده نماز سفید با مهر و تسبیح هست و یک دست لباس نماز و من سرمو میذارم رو مهر و از خدا می خوام منو علی بهم برسیم وقتی سرمو از رو مهر بر میدارم می بینم کادو خواهرم اینا فقط یه مهر و سجاده هست بعد خوشحال میشم میگم ا از من لباس هم داره بعد خانمه میگه این کادو رو به مهمانهای مخصوصش میده و میگه حتما حاجتت بر آورده میشه و خواهرم اینها هم میکن اره و خانمه میگه تو مهمان مخصوصش بودی که برات لباس و تسبیح هم گذاشته یهویی از خواب پریدم

بچه ها این خوابه باعث شد ه کمی اروم باشم و به رسیدن خودم و علی بیشتر امیدوار باشم

راستی بچه ها دوباره برام خواستگار اومده و خانوادم مصمم شدند که بیاد خونه و من باهاش صحبت کنم منم گفتم بیاد ولی من جوابم از همین الان نه است و کمی دلشوره دارم و می خوام به علی برسم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 20:58 توسط |


نمی دونم چرا وقتی یه چیزی از خدا خواستم یا اونو دیر بهم داده یا اصلا بهم نداده خدایا خودت میدونی خیلی خوب هم میدونی من نمی تونم به غیر از علی به کس دیگه ای فکر کنم خدایا نمیدونم این خواستگاری که می خواد بیاد چه جور ادمی هست من تی اسم و فامیلش هم نمیدونم فقط میدونم پسر همکار خواهرم هست که منو داخل مهمونی دیده بود خدایا خودت میدونی من اصلا اونشب به هیچ کسی نیگاه نکردم و همش خودمو با مریم وملیکا سرگرم کرده بودم و دختر خواهرم حرف میزدم خدایا نمیدونم چرا اینقدر خانوادم مشتاق هستند که اون بیاد خونمون من حتی این اجازه را ندادم که برای خواستگاری پاشونو بزارند خونه خدایا خودت میدونی من من حتی تصور این که بشینم و با یکی دیگه حرف از زندگی اینده بزنم خدایا دلشوره عجیبی دارم و میترسم خدایا من بدم میاد با یه پسر دیگهدر مورد ازدواج کنم اصلا برام سخته و غیر قابل تصور هست که بخوام به کس دیگه ای به غیر از علی فکر کنم خدایا من از علی خواستم تا عید فطر جوابشو بده خدایا من به علی گفتم که عاقلانه فکر میکنم و از روی احساس تصمیم نمیگیرم ولی خدایا من از تو خواستم و از تو می خوام کمکم کنی خدایا من ازت توقع دارم و امیدم به تو هست خدایا من میدونم وخیلی خوب می دونم که تو هر چی را بخواهی همون کار رو میکنی خدایا من ازت می خوام التماست میکنم خدایا من و علی به هم برسیم خدایا تو هر کاری میتونی بکنی پس ازت می خوام کمکم کنی خدایا به این ماه مبارکت قسم می خورم خدایا به محمدت و به فرق شکسته علی قسم دلمو شاد کن بزار منو علی کنار هم باشیم خدایا التماست می کنم خدایا التماست میکنم خیلی خیلی هم التماست میکنم خدایا خواهش میکنم علی روز عید فطر  جواب خوشحال کننده ای بهم بده خدایا من می خوام عیدی من امسال تو روز عید فطر رسیدن منو علی بهم باشه خدایا من بنده تو هستم خدایا می دونی شب قدر چقدر ازت درخواست کردم خدایا کمکم کن خدایا کمکم کن خدایا اگه من به علی نرسم تصمیم میگیرم یا تا آخر عمرم مجرد بمونم یا مرگو ترجیح میدم به بودن بدون علی خدایا کمکم کن خدایا علی منو میخواد ولی نمیدونم چرا نمیاد و تردید داره خدیا کمکم کن

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 22:33 توسط |


خدایا امشب آخرین حرفتو می خوام بشنوم خدایا تو زبان علی بنداز هر چی که هست و می خواد بشه خدایا همین امشب ازت می خوام خدایا دیگه طاقت ندارم خدایا تصمیم دارم اگه علی منو برای زندگیش نخواست برم پیش بابام من نمی تونم با کس دیگه ای زندگی کنم

ای خدا

خدایا منو ببخش اگه خودکشی کردم منو ببخش بد جور حالم خرابه

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 20:38 توسط |


بابایی دلم برات تنگ شده خدایا خیلی تنهام خدایا من می خوام برم پیش بابا و مامانم

          خدایا تو همه کس من هستی خدایا می دونی دارم چقدر زجر میکشم خدایا دارم خفه میشم می خوام بمیرم بمیرم راحت بشم خدایا خودت میدونی بدون علی نمی تونم زندگیمو سرکنم اگه یه روزی منو علی می خواهیم از هم جدا شیم من از این شهر و از این کشور برم بیرون نمی تونم تو این شهر بمونم

 

 توجه                                                                         توجه

           فعلا حوصله جواب دادنو نظر دادن را ندارم بعدا میام پیشتون فقط دعا کنید بمیرم همین بمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیرم

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 19:9 توسط |


سلام

ساعت ۱.۲۹ نصف شب علی جونم زنگ زد گفت واسه سحر بیدارت کنم گفتم نه دستت درد نکنه لیلا هست بیدارم میکنه و ساعت ۵ بهش اسم اسام اس دادم ببخشید زیاد باهات حرف نزدم اخه خواب بودم علی هم بعد زنگ زد و با هم حرف زدیم و من سحر بیدار شدم تو خونمون منو دامادمون بیدار شدیم واسه یحری البته لیلا بلند شد غدا اماده کرد اما من اصلا لب نزدم فقط یه خرما و یه هلو خوردمو منتظر اذان شدم نمازمو خوندم و به علی دوباره زنگ زدم عزیزم شب کار بود وخیلی هم خسته بود بعد از اون گرفتم خوابیدم ساعت ۱۰.۳۰ صبح بود که دوستم الهام زنگ زد گفت سایت دانشگاه برام باز نمیشه میخوام یکی از درسا رو اضافه کنم منم گفتم باشه میرم ببینم سایت باز میشه یا نه و بلند شدم رفتم مسواک بزنم دیدم علی زنگ میزنه گوشی را برداشتم گفت کجایی گفتم خونه الان می خوام بیام شرکت گفت که منم دارم میام من ۵ دقیق ه دیگه اونجام منم گفتم باشه و اماده شدم رفتم شرکت و رفتم دیدم سایت باز نمیشه زنگ زدم دانشگاه گفتند مشکل داره فردا برین انتخاب واحد و من وعلی تا ساعت ۳ تو شرکت بودیم اما چه بودنی دوباره دعوامون افتاد البته تقصیر من بود من همش گفتم علی منو تو مال هم هستیم یا نه علی گفت نمیدونم و می خواست بغلم کنه که خودمو کشوندم اونور و گفتم برو هر وقت فهمیدی منو تو مال همیم بیا دستمو بگیر و بغلم کن وو گفتم اصلا من می دونم تو منو واسه بغل کردن می خواهی گفت و گفت اگه یه همچین فکری میکنی دیگه بهت دست نمیزنم من چون دوست دارم بهت دست میزنم و من خیلی صصبانی بودم و بهش گفتم من ازت دیگه بدم میاد ازت متنفرم حالم ازت بهم میخوره برو گمشو اونور نمی خوام ببینمت علی هم گفت چته برای چی ازم بدت میاد گفتم خودت بهتر از من میدونی و اومدم از شرکت بیرون که علی اومد تو خیابون جلومو گرفت و گفت کجا می خواهی بری بیا تو شرکت کارت دارم گفتم نمیام برو گمشو گفت نیایی به خدا میکشونمت تو کاری هم ندارم کی نگاه میکنه بیا تو می خوام باهات حرف بزنم منم رفتم شکت گفت دوباهر چت شده گفتم هیچی دیگه ازت بدم میاد تو اونقدر مغروری که فقط خودتو میبینی اصلا موقعیت منو در نظر نمی گیری می دونی من چقدر مشکلات دارم و علی گفت من تو را درک نمکینم یا تو من نمی خوام تو بهم بگی بیایی خواستگار ی من خودم می خوام که بیام دوست ندارم تو بگی من همیشه روی تو حساب میکنم می دونم چقد زرنگی و هوش و استعداد داری همه همیشه ازت تعریف میکنند اما تو قدر خودتو نمیدونی من میخوام برای خودت ارزش قائل باشی گفت نمی خوام تو به من بگی من نمی خوام چیزی را که تو دلم هست را بهت بگم گفتم چه فایده منو تو قسمت هم نیستیم گفت تو از کجا میدونی تو چرا به جای من تصمیم میگیری و گفت تو رو خدا دیگه حرف رفتنو نزن من اگه تا حالا جلوتو گرفتم به خاطر این بوده که دوستت داشتم و دارم و ارووم کرد و گفت حالا پاشو برو خونه استراحت کن که ساعت ۴ باید بیایی سر کار  و تا نزدیکی های خونمون با هام اومد

یه چیزه دیگه وقتی از دستش عصبانی بودم بدترین کار را کردم یه سیلی محکم زد تو صورتش و گفتم برو گمشو بدم میاد ازت و لی علی هیچی نگفت و تازه بیشتر بهم محبت میکرد و هه چیزو میریخت تو خودش میگین چی کار کنم البته غروبی که اومد همش برام شکلک در میاورد و سر به سرم میزاشت اما من خجالت میکشیدم ازش و ازش معذرت خواهی کردم و اون گفت یه بار دیگه معذرت خواهی کنی میکشمت بی خیال

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 20:34 توسط |


خدایا تو که صدای منو میشنوی من از روی تو شرمنده ام خدایا تو کمکم کن خدایا تو بزار من به تو نزدیک بشم خدایا خلی تنهام و خسته خدایا نمیدونم چی کار کنم موندم سر دو راهی خدایا ای خدا مگه من سه سال پیش بهت نگفتم بزار تو تنهایی هام باشم مگه نگفتم کمکم کن مگه نگفتم نزار بیشتر از این پیشت رو سیاه بشم خدایا من چجوری جلوی تو سرمو بلند کنم خدایا میدونم از دستم ناراحتی و بنده خوبی برای تو نبودم خدایا این بنده گناهکار تو میخواد که کمکمش کنی بیشتر از این گناه نکنه خدایا ای خدا کمکم کن دارم مینویسم که نگی من نگفتم خدایا تو رو به بزرگواری خودت قسم یه کاری کن بیشتر از این شرمنده تو نشم خدایا بهت صبر بده بهم اراده بده و کمکم کن

بچه های عزیز اگه من چند وقتی هست نیومدم باور کنین نمیتونم زود زود بیام بهتون سر بزنم میخوام یه تصمیم جدی جدی بگیرم در مورد رابطه خودم با علی چون پیش خدا شرمنده ام شما ها برام دعا کنید

چون خلی خسته شدم خیلی خیلی خسته شدم دیگه نمیخوام این همه دوستی منو علی طول بکشه برام سخته خیلی خیلی سخته علی اینو درک نمیکنه یا خودشو زده به ندونستن شما ها هم کمکم کنید و نظر بدین من با علی رابطمو چیکار کنم

۱- باهاش بمونم وصبر کنم که ایا این وصلت انجام بشه یا نه

۲-فکر میکنید علی منو دوست داره و بهم میرسیم

۳- یا اینکه دیگه باهاش حرف نزنم به خدا برام سخته اما میخوام یا باهم عقد بشیم یا اینکه تموم بشه بره من خسته شدم از این وضعیت دوستی

راستی یه نظری هم در مورد خودمو شخصیتم بدین میخوام خودمو بسازم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 16:51 توسط |


بابایی چقدر دلم برات تنگ شده بابا دیشب خوابتو دیدم اومدی منو بغل کردی و خوشحال بودی که منو دیدی وای بابایی نمی دونی چقدر زجر میکشم نمدونی با چه مصیبتی دارم خودمو نگه میدارم نمدونی دخترت دیونه شده بابا چرا تنهام گذاشتی اینقدر از این دنیا خسته شده بودی بابایی نیستی ببینی چی به روز دخترت اومده بابا دلم خونه بابا از کی بگم از چی بنالم بابا همیشه بغضمو تو خودم میریزم باورم نمیشه ۴۰روز از رفتنت گذشته بابایی چرا تنهام گذاشتی مگه ازت نخواستم برام دعا کنی به کی قسم بخورم که دارم دیونه میشم بابا امروز با لیلا دعوام افتاد کل وسایلمو داغون کرد و همه را ریخته بود وسط اتاق بابا میدونی من ۳ سال پیش فقط به خاطر لیلا بود که زندگیمو از دست دادم همش ملاحظه اونو کردم همش گفتم تا لیلا هست من هیچ کاری نمی کنم بابا دخترتو تنها نذار بابا دخترت بدجور بی کس شده بد جور تنها شده بابا همه در مورد رابطه منو علی دارند حرف میزنند بابا من دیگه تحملشو ندارم همه میگن علی خواسگار منه در صورتی که یه همچین چیزی وجود ندارد بابا آبرومو از خدا بخواه بابا اگه من وعلی بهم نرسیم میدونی چی به سرم میاد بابا وضعیت مالی افتضاحیو دارم تحمل میکنم بابایی فشار زیادی روم هست بابایی از مامان بپرس از من بدش میاد چرا نمیاد خوابم بگو دخترشو از همون بچگی تنها گذاشتی بهش بگو دخترش تنهاست اگه شما ها که پدر مادرم هستین بهم کمک نکنین و برام دعا نکنین به کی دلم خوش باشه اره من دلم به خدا خوش هست اما من از روی خدا شرمنده ام من از خدا خجالت میکشم من خیلی بدی کردم نمیدونم خدا منو می بخشه یا نه خدایا دارم میپکم کمکم کن

بابایی امروز اومدند سنگ قبرت رو بندازند واسه پنج شنبه که ۴۰ هست بابا دلم به دعاهای تو خوش هست بابا یادته روز اولی که به خاک سپردنت بهت چی گفتم ازت خواستم یا منو علی بهم برسیم یا منو تا ۴۰ پیش خودت ببری پس بابایی یه کاری برام کن یکی از این دو تا را برام از خدا بخواه بابا دلم خونه 

فردا اول ماه رمضان هست بابایی یادت هست پارسال مریض بودی اما روزه هاتو میگرفتی یادته میگفتیم حالت خوب نیست نگیر میگفتی من وقتی روزه میگیرم سبک میشم بابایی یادته هر سال سحری ها همه چیز رو اماده میکردی و چایی را دم میکردی و بعد ما را از خواب بیدار میکردی واسه سحری وای بابایی امسال بدون تو چیکار کنم بابا دلم خیلی برات تنگ شده بابا دارم خفه میشم بابا جان از خدا برام بخواه کمکم کنه بابا  چرا دیشب وقتی تو خواب گفتم قراراه منو علی با هم نامزد کنیم تو زیاد خوشحال نشدی مگه علی پسر خوبی نیست مگه نمی بینی همیشه کمک کرده و نذاشته زیاد داغون بشم بابایی علی پسر خوبی هست بابایی بیا بهم بگو چرا نمی خواهی یا به دلت نیست که منو علی با هم باشیم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 17:33 توسط |


سلام علیکممممممم

 

چطوریم مطورین بچه ها خوبین خوش میذگره تقدیم به شما بید جیگملااااااااااااخوب چه خبر خوب وش میگذره نه میبینم که همتون یه دوره زده بود به سرتون وبلاگتون رو ببیندین که خدا را شکر احوالاتتون خوب شد  

خوب منم که هی دلم برای بابای گلم حسابی تنگیده از یه طرف هم دعوای جانانه ای با علی آقا داشته بیدیم  

موضوع از این قرارا بود که من روز پنجشنبه رفتم شرکت دیدم علی آقا داره پیلهاشو دسته بندی میکردند که گفتم من دارم میرم بیرون یعنی دارم میرم مغازه دامادمون که گفت وایستا با هم میریم    منم چشام این شد اصلا شوکه شد بیدم یه همچین حرفی دررفته از دهنش من گفتم از اینجا که نمیشه با هم بریم یکی کی باید بریم گفت باشه من رفتم مغازه دامادمون پیش این منشییه داشتیم می حرفیدیم که دیدم میثم دوست علی اومد و سلام علیک کردیم علی با اون قرارا گذاشته بود

منم ناراحت شدم گفتم آخه وقتی باهمیم نمی خوام یکی دیگه باهامون باشه البته دوست علی یه جورایی با شرکت ما و مغازه دامادمون همکار میشه منم نمی خواستم اون منو علیو با هم ببینه بعدش هم این علی هر وقت وقت آزاد داره با این میثم جونش بیرونه قبلنا وقتی می گفتم من باهات بیام بیرون میگفت کی شرکت بمونه الان که داداش علی صبح ها میاد و من فقط عصر ها بازم با این دوستاشه اصلن به من رسیدگی نمی کنه

خلاصه علی می خواست بره پول خط وایرلسو بده به شرکتی که باهاش قرار داد بستیم منم گفتم میام گفت نه تو بمون من میام البته نزدیک مغازه دامادمون هست

خلاصه علی رفت پول خطو داد و برگشت و با هم رفتیم بازار من یه کیف برای دانشگاه خریدم و اومدیم دوباره مغازه میثم جونش هم اونجا بود دیگه تا ساعت ۳۰/۱ مغازه بودیم کلی منو علی و میثم ومنشی با هم کل انداختیم و منو میثم وعلی برگشتیم بیاییم خونه که علی گفت بریم آیس پک بخوریم رفتیم جاتون خالی آیس پک خوردیم   دیگه من اومدم خونه و رفتم یه دوش گرفتم و دیگه فامیل هامون  یکی یکی اومدند خونمون و ساعت ۵ رفتیم سر خاک بابام و کلی با بابام دردو دل کردم و کلی گریه کردم و سبک شدم اما نمیدونم چرا وقتی برگشتم شرکت یه غمی تو دلم بود منم شروع کردمبا حرف زدن و گفتم علی می خوام یه چیزی بهت بگم می خوام ازت جدا شم دعلی من وضعیت با ا ماه پیش خیلی فرق کرده علی من الان نه پدر بالای سرم هست نه مادر باید رفتارم خیلی متین تر و سنگین تر باشه علی من نمی تونم این وضعو تحمل کنم علی تو بالاخره می خواهی چی کار کنی علی من نمی خوام دیگه رابطمون این قدر صمیمی باشه می خوام برم علی هم همش سکوت سکوت سکوت من اینقدر لجم میگیره وقتی ازش نظر می خوام هیچی نمیگه همون موقع می خوام موهای سرمو بکشم از دستش جیغ بکشم

اخه بچه ا شما بگین ما فامیلمون از اون فضولهای درجه یک که همش تو کوک ادمن ببینن چی کار میکنیم چی کار نمی کنیم بعد هم من الان وضعیتم با موقعی که پدرم بالای سرم بود خیلی فرق کرده بهش میگم اگه دوستم داری نشون بده پاشو بیا اگه هم نمی خواهی بگو من برم پی زندگیم اون وقت جنابعالی سکوت اختیار می کنندتازه همشم میگه نمیدونم   

بهش گفتم تو عرضه اینو نداری بیایی خواستگاری اگه داشتی تا حالا اومده بودی اگه هم میخواهی تا ۴۰ سالگی زن نگیری نگیر به من چه تو این دو سال هیچ وقت به خودم این اجازه را ندادم که به کسی به غیر از علی فکر کنم چون واقعا دوسش داشتم و دارم و هیچ وقت بهش خیانت نکردم اما علی همش میگه نمیدونم نمیدونم اخه مرد حسابی یا بگو اره یا بگو نه وسلام

بهش گفتم می خوام از این به بعد به کس دیگه ای فکر کنم بعد میگه جرات داری می کشمت به کس دیگه ای فکر کنی

منم تا دلتون بخواد گریه کردم وقتی هم می خواستم برم خونه بهش گفتم فقط دعا کن تا ۴۰ بابام سر نرسم علی هم نصفه راه منو گذاشت و رفت منم فقط تو راه گریه می کردم وقتی هم رسیدم خونه رفتم تو اتاق ۲ تا قرص اعصاب خوردم خوابیدم البته قبل از این که بخوابم دو بار به علی زنگ زدم و دوباره پشت گوشی دعوامون افتاد قطع کردم خوابیدم و با کمک قرص های اعصاب خوابیدم و صبح بهش مسیج دادم ساعت ۹ شرکت باشه و خودم هم بدون این که صبحونه بخورم پا شدم رفتم شرکت اونجا بود بهش گفتم شماره خواهرتو بده می خوام بهش بگم بیاد اینجا ببینم دست مزد دو سال به پای تو نشستن اینه اونم شماره را نداد و کلی بگو مگو داشتیم و گفتم می خوام برم دم خونشون نذاشت گفتم می خوام برم بیرون حالم خوب نیست دیگه با هم رفتیم بیرون رفتیم پارک و کلی بحث کردیم و اخر به علی گفتم علی منم دلم می خواد قرص باشه من نمی تونم ببینم به پای تو نشستم بعد همه موقعیت های خوبمو از دست بدم ببینم تو هم تنهام گذاشتی علی من اگه تو را انتخاب کردم مطمئنم که کنار تو خوشبخت می شم می دونم همون مردی هستی که می خواستم کسی که با تمام وجود درکم کرده و تا جایی که تونسته کمکم کرده علی هم گفت تو دلت قرص باشه من الان دارم درس می خونم نمی تونم ازدواج کنم گفتم بهونه است گفت تو هم می خواهی فوق لیسانستو بگیری پس تا اون موقع صبر می کنیم گفتم نه من می خوام زود ازدواج کنم و هیچ مشکلی ندارم علی همش بهونه می اورد خلاصه بازهم بحثمون به هیچ نتیجه ای نرسید و با خوردن ناهار برگشتم خونه همه خانواده  دعوت بودند خونه پسر داییم و من نرفتم دراز کشیدم که دختر عمع بهم زنگ زد و کلی با هم صحبت کردیم دختر عمه جون خیلی ممنون که همش به فکرمی عزیز ممنونم

بچه ها از تک تک شما ممنونم که همیشه به فکر من هستین

امروز هم رفتیم جهیزیه آبجی را کمیش را خریدیم وای چه چیزهای خوشملی بود تو بازار  سرویس چینی و آرکوپال و کریستال و بلورشو خریدیم وای که چقد خوشگل شدند

عروسی خواهرم بعد از ماه رمضون  براشون از اینجا آرزوی خوشبختی میکنم از یه جهت خوشحالم که میره خونه بخت از یه طرف هم دلم سخت تنگ میشه چون هم بابام نیست هم من خیلی تنها میشم

چقدر دلم می خواست بابام بود

بابایی دلم برات تنگ شده 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 18:15 توسط |